![]() |
![]() |
|
| عشق در لحظه اي پديد میآيد،دوست داشتن در امتداد زمان،اين اساسیترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است |
|
دخترانِ دشت ! دخترانِ انتظار ! دخترانِ اميد تنگ در دشت بي كران ، و آرزوهاي بي كران در خُلق هايِ تنگ ! دخترانِ خيالِ آلاچيقِ نو در آلاچيق هايي كه صد سال ! ــ از زرهِ جامهتان اگر بشكوفيد بادِ ديوانه يالِ بلندِ اسبِ تمنا را آشفته كرد خواهد ... دخترانِ رودِ گِل آلود ! دخترانِ هزار ستونِ شعله به طاقِ بلندِ دود ! دخترانِ عشقهاي دور روزِ سكوت و كار شبهاي خستهگي ! دخترانِ روز بي خستگي دويدن ، شب سرشكستهگي ! ــ در باغِ راز و خلوتِ مردِ كدام عشق ــ در رقصِ راهبانهيِ شكرانهيِ كدام آتش زدايِ كام بازوانِ فوارهئيِتان را خواهيد برفراشت ؟ افسوس ! موها ، نگاهها به عبث عطرِ لغاتِ شاعر را تاريك ميكنند . دخترانِ رفت و آمد در دشتِ مه زده ! دخترانِ شرم شب نم افتادهگي رمه ! ــ از زخمِ قلبِ آبائي لبهايِ تان كدامِ شما لبهايِ تان كدام ــ بگوئيد ! ــ در كامِ او شكفته ، نهان ، عطرِ بوسهئي ؟ شب هايِ تارِ نم نمِ باران ــ كه نيست كار ــ اكنون كدام يك ز شما بيدار مي مانيد در بسترِ خشونتِ نوميدي در بسترِ فشردهيِ دل تنگي در بسترِ تفكرِ پُر دردِ رازِ تان تا يادِ آن ــ كه خشم و جسارت بود ــ بدرخشاند تا ديرگاه ، شعلهيِ آتش را در چشمِ بازِتان ؟ بينِ شما كدام ــ بگوئيد ! ــ بينِ شما كدام صيقل مي دهيد سلاحِ آبائي را برايِ روزِ انتقام ؟ احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 5:45 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
نميگردانمات در برجِ ابريشم نميرقصانمات بر صحنههايِ عاج : ــ شبِ پائيز ميلرزد به رويِ بسترِ خاكسترِ سيرابِ ابرِ سرد سحر ، با لحظههايِ دير ماناش ، ميكشاند انتظارِ صبح را در خويش ... دو كودك بر جلوخانِ كدامين خانه آيا خوابِ آتش ميكُنَدْشان گرم ؟ سه كودك بر كدامين سنگ فرشِ سرد ؟ صد كودك به نم ناكِ كدامين كوي ؟ نميرقصانمات چون دودي آبي رنگ نميلغزانمات بر خوابهايِ مخملِ انديشهئي ناچيز : ــ حبابِ خندهئي بيرنگ ميتركد به شب گرييدنِ پائيز اگر در جوي بارِ تنگ ، وگر عشقي كزو اميد با من نيست درين تاريكييِ نوميد سايد سر به درگاهام ــ دو كودك بر جلوخانِ سرائي خفتهاند اكنون سه كودك بر سريرِ سنگ فرشِ سرد و صد كودك به خاكِ مردهيِ مرطوب . نميلغزانمات بر مخملِ انديشهئي بيپاي نميغلتانمات بر بسترِ نرمِ خيالي خام : اگر خواب آورست آهنگِ باراني كه ميبارد به بامِ تو وگر انگيزهيِ عشق است رقصِ شعلهيِ آتش به ديوارِ اتاقِ من ، اگر در جويبارِ خُرد ، ميبندد حباب از قطرههايِ سرد وگر در كوچه ميخواند به شوري عابرِ شب گرد ــ دو كودك بر جلوخانِ كدامين خانه با رؤيايِ آتش ميكند تن گرم ؟ سه كودك بر كدامين سنگ فرشِ سرد ؟ و صد كودك به نم ناكِ كدامين كوي ؟ نميگردانمات بر پهنههايِ آرزوئي دور نميرقصانمات در دودناكِ عنبرِ اميد : ميانِ آفتاب و شب برآوردهست ديواري ز خاكستر سحر هر چند ، دو كودك بر جلوخانِ سرائي مردهاند اكنون سه كودك بر سريرِ سنگ فرشِ سرد و صد كودك به خاكِ مردهيِ مرطوب . احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 6:26 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
« ــ نازلي ! بهار خنده زد و ارغوان شكفت . در خانه ، زيرِ پنجره گل داد ياسِ پير . دست از گمان بدار ! با مرگِ نحس پنجه ميفكن ! بودن به از نبودن شدن ، خاصه در بهار ... » نازلي سخن نگفت ؛ سرافراز دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت ... « ــ نازلي ! سخن بگو ! مرغِ سكوت ، جوجهيِ مرگي فجيع را در آشيان به بيضه نشسته ست ! » نازلي سخن نگفت ؛ چو خورشيد از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت ... نازلي سخن نگفت نازلي ستاره بود يك دم در اين ظلام درخشيد و جَست و رفت ... نازلي سخن نگفت نازلي بنفشه بود گُل داد و مژده داد : « زمستان شكست ! » و رفت ... احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
سلام دوستان عزيز اول از همه ميخوام از دوستاني كه تو اين مدت اومدن و با نظراتشون خوشحالم كردن تشكر كنم و عذر خواهي كه به خاطر امتحانات نتونستم جوابشون رو بدم . دستتون درد نكنه ايشاالله جبران مي كنم . و مطلب دوم اينكه ميخوام از امروز اشعار يه شاعر ديگه رو توي وبلاگم بذارم و ميخوام كه نظرتون رو در مورد اين شاعر و اشعارش بدونم . با تشكر مديريت وبلاگ : الهام بيابان را ، سراسر ، مه گرفته ست . چراغِ قريه پنهان است موجي گرم در خونِ بيابان است بيابان ، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيانِ گرمِ مه ، عرق مي ريزدش آهسته از هر بند . « ــ بيابان را سراسر مه گرفته ست . [ مي گويد به خود ، عابر ] « سگانِ قريه خاموش اند . « در شولايِ مه پنهان ، به خانه مي رسم . گل كو نمي داند . مرا ناگاه در درگاه مـي بـيـند ، به چشـم اش قطره اشكـي بر لـب اش لبـخـند ، خواهد گفت : « ــ بيابان را سراسر مه گرفته ست ... با خود فكر مي كردم كه مه گر هم چنان تا صبح مي پائيد مردانِ جسور از خفيه گاهِ خود به ديدارِ عزيزان باز مي گشتند . » بيابان را سراسر مه گرفته ست . چراغِ قريه پنهان است ، موجي گرم در خونِ بيابان است . بيابان ــ خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيانِ گرمِ مه عرق مي ريزدش آهسته از هر بند ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 خرداد1386ساعت 6:4 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت : هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست |
| پیوندهای روزانه |
|
Love & Hope THE WATER’S FOOTSTEPS صدای پای آب آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سهراب سپهری فروغ فرخزاد تصاویر فریدون مشیری زندگی نامه احمد شاملو Love اخوان ثالث |
|
RSS
|