تبليغاتX
زیر باران باید رفت
عشق در لحظه اي پديد می‌آيد،دوست داشتن در امتداد زمان،‌اين اساسی‌ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است

 

فروغ فرخزاد در پانزدهم دیماه 1313 پای به جهان شگفت انگیز ما نهاد ، جهانی که آنرا با شعر های او نیک.تر میشناسیم .

دوران کودکی اش در خانواده ای متوسط و معمولی گذشت . در دبیرستان خسرو خاور تا کلاس سوم درس خواند. خانم یزدی یکی از همکلاسی های فروغ میگوید :

" زنگهای انشاء برای فروغ بدترین ساعات درس بود . همیشه میگفت : من از انشاء متنفرم . برای اینکه خیلی خوب انشاء مینوشت و معلم انشاء همیشه او را توبیخ میکرد و میگفت : فروغ ، تو اینها را از کتابها میدزدی ....! "

بعد از پایان کلاس سوم به هنرستان بانوان رفت و در آنجا خیاطی و نقاشی را فراگرفت .خیلی خوب خیاطی میکرد . همیشه میگفت : " وقتی از خیاطی برمیگردم ، بهتر میتوانم شعر بگویم "

خانم بهجت صدر که تا آخرین روز های زندگی فروغ ، یکی از نزدیکترین دوستان او بود ، در هنرستان معلم نقاشی اش بود.

فروغ مدتی نیز نزد " پتگر " نقاش معروف ، فنون نقاشی را آموخت .

خیلی زود ازدواج کرد و خیلی زود از همسرش جدا شد . از ازدواج خود پسری بنام " کامیار " داشت که او را از دیدن مادرش محروم کرده بودند .فروغ سخت نگران داوری تنها پسرش در مورد او بود . همیشه میگفت : " کامی یکروز بزرگ میشود و مرا آنگونه که هستم میشناسد ، نه آنگونه که به او تلقین میکنند ..." و شاید مرگ زود هنگامش ، پسرش را وادار کرد که در داوری عادلانه و مستقل خود در مورد مادرش شتاب کند .

سیزده چهارده ساله بود که شعر گفتن را آغاز کرد . خود در مصاحبه ای گفته است : " وقتی سیزده چهارده ساله بودم ، خیلی غزل میساختم و هیچوقت آنها را چاپ نکردم . وقتی به غرلهایم نگاه میکردم ، با خود میگفتم : خوب ، خانم ، کمپلکس غزلسرایی تو را هم گرفت "

هفده ساله بود که اولین مجموعه ی شعرش را با نام " اسیر " به چاپ رساند ( سال 1331 ) و بیست و یک ساله بود که مجموعه ی شعر " دیوار " چاپ شد . این دو مجموعه گروهی کوته بین را علیه فروغ شورانید . ناسزا ها به او دادند که شایسته ی خودشان بود ... اتهام ها به او بستند که نشانه ی گناه خودشان بود ...

بیست و دو سال بیشتر نداشت که سومین مجموعه ی شعر خود را با نام " عصیان " به چاپ رساند . اکنون پای در راهی گذاشته بود که بازگشتی نداشت ...

کمتر کسی چون او ، با آنهمه فروتنی ، علاوه بر تحمل حملات بی رحمانه ی دیگران ، تازیانه ی انتقاد بر خود زده است .

خودش در مصاحبه ای گفت : " من سی ساله ام و سی سالگی برای زن سن کمال است ، اما محتوای شعر من سی ساله نیست ، جوانتر است . این بزرگترین عیب من است . باید با آگاهی و شعور زندگی کرد . من مغشوش بودم . تربیت فکری از روی یک اصول صحیح نداشتم .همینطور پراکنده خوانده ام و تکه تکه زندگی کرده ام ، و نتیجه اش این است که دیر بیدار شده ام ....."

در سال 1338 برای نخستین بار به انگلستان رفت تا در اور تشکیلاتی تهیه ی فیلم بررسی و مطالعه کند .

در سال 1340 قسمت سوم فیلم زیبای " آب و گرما " را در گلستان فیلم تهیه کرد .

در سال 1341 به همراه سه تن دیگر به تبریز رفت و فیلم " این خانه سیاه است "  را از زندگی جزامیها ساخت . خودش در مصاحبه ای گفته است :

" خوشحالم که توانستم اعتماد جزامی ها را جلب کنم . با آنها خوب رفتا نکرده بودند . هر کس به دیدارشان رفته بود تنها عیبشان را دیده بود . اما من بخدا مینشستم سر سفره شان .دست به زخمهایشان میزدم ، دست به پاهایشان میزدم که جزام انگشتهایش را خورده بود . وقتی از آنها خداحافظی میکردم ، مرا دعا میکردند . عده ای از آنها هنوز برای من نامه مینویسند و از من میخواهند عریضه شان را به وزیر بهداری بدهم .... مرا حامی خودشان میدانند ..."

در همان سال 1341 فیلم مستندی برای موسسه ی کیهان ساخت که تم اصلی آن این مسئله بود که یک روزنامه چطور تهیه میشود .

در سال 1342 فیلنامه ای در مورد جایگاه زن ایرانی نوشت .

در پاییز 1342 در نمایشنامه ی " شخصیت در جستجوی نویسنده " اثر " پیر اندللو " به کارگردانی " پری صابری " بازی کرد .

در زمستان 1342 فیلم " این خانه سیاه است " جایزه بهترین فیلم مستند را در جشنواره ی " اوبر هاوزن " بدست آورد. خود فروغ در مورد این جایزه میگوید : " این جازه برایم بی اهمیت بود . من لذتی را که باید میبردم از کار برده بودم . ممکن است یک عروسک هم بمن بدهند . عروسک چه معنی دارد ؟ جایزه هم عروسک است ....."

واما ....

در زمستان۱343 چهارمین مجموعه ی شعر فروغ فرخزاد با نام " تولدی دیگر " چاپ شد و این خود شاعر بود که براستی ، دیگر بار تولد میافت . تولدی دیگر ، حادثه ای فراموش نشدنی بود در تاریخ شعر معاصر ایران . خود فروغ این کتاب را بیشتر از باقی کتابهایش دوست میداشت . خودش در این باره میگوید : " من همیشه به آخرین شعرم بیش از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا میکنم ، دوره ی این اعتقاد هم خیلی کوتاه است ، بعد زده میشوم و همه چیز بنظرم ساده لوحانه می آید . من از کتاب تولدی دیگر ماه هاست جدا شده ام ، با این وجود فکر میکنم که از آخرین جمله ی تولدی دیگر میشود شروع کرد ..... "

و آخرین جمله ی کتاب "تولدی دیگر" این بود :

من پری کوچک غمگینی را میشناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه بدنیا خواهد آمد

فروغ ، زبان ایتالیایی و آلمانی را بخوبی صحبت میکرد  و زبان فرانسوی را هم بقدر احتیاج میدانست . او کتاب " ژان مقدس " از " برنارد شاو " و سیاحتنامه ی هنری میلر در یونان به اسم " ستون سنگی ماروسی " را بفارسی ترجمه کرد .

در سال 1344 سازمان یونسکو فیلمی نیم ساعته در مورد زندگی فروغ ، بپاس شعر و هنر او که اینک در سطح جهانی قرار گرفته بود تهیه کرد .

زندگی اش در شعر خلاصه میشد . هرکس ، شعری میگفت گویی به او مربوط میشد. کنکاش میکرد و تمام شعر هایی را که در مجلات و روزنامه ها چاپ میشد میخواند. به شاعران جوان بیشتر اهمیت میداد و هرگاه شاعر نامداری ، شعر ضعیفی میگفت ، غمگین میشد ، گویا که خود خطایی کرده است .

فروغ خیلی زود از این دنیای پر آشوب رخت بربست .

خواهرش ، " پوران فرخزاد " در مورد مرگ او میگوید :

" من و فروغ گاهی در مورد مرگ حرف میزدیم و مادرم هر چند دقیقه یکبار با عتاب مادرانه ای صحبتمان را قطع میکرد و انگار میخواست با هزار دست ، فکر مرگ را از سرمان دور کند .

یکروز فروغ با لحن تمسخر آمیزی گفت :

-         خب مامان چرا میترسی ؟ بالاخره همه مون یه روز میمیریم

یکدفعه چشمهای مادر پر از اشک شد و به هق هق افتاد ....

آنروز من و فروغ تا مدتها به مادر و قلب ساده اش خندیدیم ...

فروغ میگفت : بهترین مرگ مرگ آنی است ، من همیشه از خدا میخواهم که با مرگ آنی و بدون درد از دنیا بروم .

باز مادر به او حمله میکرد و .... و باز ما میخندیدیم ....

و یک روز ....

او به آرزویش رسید .....

تصادف وحشتناکی بود وقتی خبر مرگ فروغ را شنیدم ، حس کردم ستاره ها از آسمان به زمین ریختند و تاریکی عجیبی تمام دنیا را فراگرفت . فریاد میزدم و میگریستم و به دنبال جسد فروغ میدویدم . قبرستان مملو از سوک و غم بود ، چشم ها از اشک و گلو ها از ضجه انباشته بود ، اما فروغ ... آرام خفته بود .

چشمهای درشت و غمگینش ، سرشار از آرامش عمیق به رویم افتاده بود و در آن دستهای هنرمند و پر شور دیگر احساسی وجود نداشت . فروغ رفته بود .... از پنجره ای گذشته و به نامعلومی رسیده بود . و ما ..... بر مرگ او میگریستیم . افسوس .... افسوس که من هنوز نمیتوانم این واقعه ی دردناک را باور کنم ."

فروغ در زمستان سال 1345 چشم از جهان فروبست .

خود او میگوید :

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم میشویند بر رخسار سنگ

گور من گمنام میماند براه

فارغ از افسانه های نام وننگ

 

فروغ رفت .... اما سالهاست که  یک پری کوچک غمگین  ، هر روز در شعر های فروغ از یک بوسه متولد میشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 7:17 قبل از ظهر  توسط الهام | 

سهراب سپهري در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنيا آمد. پدرش اسدالله سپهري کارمند اداره

 

پست و تلگراف بود و هنگامي که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با اين حال به هنر و ادب

 

علاقه اي وافر داشت. نقاشي مي کرد، تار مي ساخت و خط خوبي هم داشت.

 

سپهري در سال هاي نوجواني پدرش را از دست داد و در يکي از شعرهاي دوره جواني از پدرش ياد

 

کرده است (خيال پدر) يکسال بعد از مرگ او سروده است:

 

 

در عالم خيال به چشم آمدم پدر

کز رنج چون کمان قد سروش خميده بود

دستي کشيده بر سر رويم به لطف و مهر

يک سال مي گذشت، پسر را نديده بود

 

 

مادر سپهري فروغ ايران سپهري بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستي سهراب را به عهده گرفت و

 

سپهري او را بسيار دوست مي داشت.

 

دوره کودکي سپهري در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدايي را در دبستان خيام اين شهر

 

گذرانيد.

 

سپهري دانش آموزي منظم و درس خوان بود و درس ادبيات را دوست داشت و به خوش نويسي علاقه

 

مند بود.

 

سپهري در سال هاي کودکي شعر هم مي گفت، يک روز که به علت بيماري در خانه مانده و به

 

مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:

 

 

ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان

نکردم هيچ يادي از دبستان

ز درد دل شب و روزم گرفتار

ندارم من دمي از درد آرام

 

 

در مهرماه 1319 سپهري به دوره دبيرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن را به پايان رساند.

 

سهراب از سال چهارم دبيرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 يعني اندکي بيش از يک سال

 

بعد از به پايان رساندن دوره دو ساله دانش سراي مقدماتي به استخدام اداره فرهنگ کاشان (اداره

 

آموزش و پرورش) در آمد و تا شهريور 1327 در اين اداره ماند.

 

در اين هنگام در امتحانات ادبيات شرکت کرد و ديپلم کامل دوره دبيرستان را نيز گرفت.

 

سال بعد او به دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران رفت. وقتي که در اين دانشکده بود، نخستين

 

دفتر شعرهايش را چاپ کرد و مشفق کاشاني با ديدن شعرهاي سپهري پيش بيني کرد که او در آينده

 

آثار ارزشمندي به ادبيات ايران هديه خواهد داد.

 

اولين کتاب سپهري با نام "مرگ رنگ" در تهران منتشر شد که به سبک نيما يوشيج بود.

 

سپهري دومين مجموعه شعر خود را با نام "زندگي خواب ها" در سال 1332 سرود و در همين سال بود

 

که دوره ليسانس نقاشي را در دانشکده هنرهاي زيبا با رتبه اول و دريافت نشان اول علمي به پايان

 

رساند.

 

از سال 1332 به بعد، زندگي سپهري در گشت و گذار و مطالعه نقاشي و حکاکي در پاريس، رم و هند

 

و شرکت در نمايشگاه ها و آموختن و تدريس نقاشي گذشت، تا جايي که بعضي او را "شاعري نقاش"

 

خوانده اند و بعضي ديگر "نقاشي شاعر".

 

سهراب در سال 1337 دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق انده" را آماده چاپ کرد ولي موفق به چاپ آنها

 

نشد و سرانجام در سال 1340 اين دو کتاب به انضمام "زندگي خواب ها" زير عنوان "آوار کتاب" منتشر

 

شد.

 

در اين کتاب مي توان به جلوه هاي زبان خاص سپهري برخورد کرد و همچنين شور و شوق آميختگي با

 

طبيعت را- که در شعرهاي بعدي کاملاً واضح مي شود- بيشتر ديد.

 

در "شرق اندوه" سپهري از هر نظر تحت تاثير غزليات مولوي است و شعرهاي اين مجموعه همه

 

شادمانه و شورانگيزند.

 

دو شعر بلند "صداي پاي آب" و "مسافر" پنجمين و ششمين کتاب هاي او هستند.

 

 شهرت سپهري از سال 1344 و با انتشار شعر بلند "صداي پاي آب" آغاز شد. در "صداي پاي آب"

 

است که محتواي ويژه ي شعر سپهري فرمش را مي يابد. فرم و محتواي شعر سپهري، از "صداي پاي

 

آب" به بعد به هماهنگي مي رسند.

 

"صداي پاي آب"، کنايه از صداي پاي مسافري در سفر زندگي است.

 

اين شعر که روز به روز بر شهرت و محبوبيت او افزود، اولين بار در فصلنامه ي آرش در آبان همان سال

 

منتشر شد.

 

سپهري که تمام عمرش را به دور از جنجال روزنامه ها و مجلات و فقط با دوستان اندک و تنهايي خود

 

مي زيست و بدين سبب از طرف نشريات جدي گرفته نشده بود، در سال 1345 با انتشار شعر بلند

 

"مسافر" که يکي از درخشان ترين شعرهاي فارسي است، بزرگي و شاعري اش را بر نشريات تحميل

 

کرد.

 

"مسافر" تأمل و سير و سفر شاعر است در فلسفه ي زندگي.

 

"جحم سبز" هفتمين مجموعه شعري سپهري و کامل ترين آنها است.

 

"حجم سبز" پايان آخرين جستجوي هاي سپهري در شعر "مسافر" اوست. گويي پاسخ همه پرسش

 

ها را يافته و به همه حقايق رسيده است.

 

شاعر ديگر منتظر مژده دهندگان نمي ماند بلکه خود قصد مي کند که بيايد و پيام آورد: روزي خواهم آمد

 

و پيامي خواهم آورد ...

 

هشتمين و آخرين مجموعه شعري سهراب سپهري "ما هيچ، ما نگاه" است.

 

در اين کتاب بر خلاف مجموعه"حجم سبز" و دو شعر بلند "صداي پاي آب" و "مسافر" شاعر روي به

 

يأس دارد. اما يأسي که جز از حوزه ذهن رنگين سپهري بيرون نمي تراود.

 

سپهري در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در "هشت کتاب" گرد آورد.

 

"هشت کتاب" نموداري تمام از سير معنوي شاعر جوياي حقيقت است، از اعتراضات سياسي تا شور

 

جست و جو و ره سپردن در عرفاني زميني.

 

"هشت کتاب" يکي از اثر گذارترين و محبوب ترين مچموعه ها، در تاريخ شعر نو ايران است.


سپهري در سال 1357 به بيماري سرطان خون مبتلا شد و در سال 1358 براي درمان به انگلستان

 

رفت، اما بيماري بسيار پيشرفت کرده بود و سرانجام در اول ارديبهشت ماه 1359 ، سهراب سپهري به

 

ابديت پيوست.

            نخست قرار بود که طبق خواست خودش او را در روستاي"گلستانه" به خاک بسپارند، اما به پيشنهاد

            يکي از دوستانش براي اينکه طغيان رود، مزارش را از بين نبرد او را در صحن "امامزاده سلطان علي"

            دهستان مشهد اردهال به خاک سپردند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 6:22 قبل از ظهر  توسط الهام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت :
هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست

پیوندهای روزانه
Love & Hope
THE WATER’S FOOTSTEPS
صدای پای آب
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
آرشیو موضوعی
سهراب سپهری
فروغ فرخزاد
تصاویر
فریدون مشیری
زندگی نامه
احمد شاملو
Love
اخوان ثالث
پیوندها
welcom to my world
* My weblog * Love & Hope *
یک نقطه
بی قرار
مطالب عشقولانه
تازه های ادبی
کلماتی از یک کوهنورد
همیشه با عشق
عشق و دوست داشتن
استاد محمد رضا شجریان
معصوم
فصل خاکستری
عصر جدید
عشق نم خورده ( تنگنا )
کسي صدايم مي زند ...
پژواک
الهه ناز
smack
اگه بودی حالا...
.:.حرف دل.:.
بی سرزمین ترازباد...
باران عشق
خرابات
در خیابان های سرد شب
شبهای دلگیر اما پر ستاره
مطالب پراکنده
کوتاهتر از یک خواب
م-ح-آدمک
شاخه گلی برای تو ...
.•*..*•. الهه ی بیداری.•*..*•.
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

welcom to my world