![]() |
![]() |
|
| عشق در لحظه اي پديد میآيد،دوست داشتن در امتداد زمان،اين اساسیترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است |
|
از درخت شاخه در آفاق ابر برگ های ترد باران ریخته! بوی لطف بیشه زاران بهشت سیم هر ساز از ثریا تا زمین هر که با آواز این ساز آشنا دلربای آب شاد و شرمناک عشق بازی می کند با جان خاک! خاک خشک تشنه دریا پرست زیر بازی های باران مست مست! می شکافد دانه می بالد درخت باغ ها سرشار از لبخندشان دشت ها سرسبز از پیوندشان چشمه و باغ و چمن فرزندشان با تب تنهایی جانکاه خویش زیر باران می سپارم راه خویش چیست این باران که دلخواه من است؟ زیر چتر او روانم روشن است چشم دل وا می کنم قصه ی یک قطره ی باران را تماشا می کنم: قطره ها چشم انتظاران هم اند چون رسد هر قطره گوید:" دوست! دوست ..." می کنند از عشق هم قالب تهی ای خوشا با مهرورزان همرهی! با تب تنهایی جانکاه خویش زیر باران می سپارم راه خویش سیل غم در سینه غوغا می کند قطره ی دل میل دریا می کند قطره ی تنها کجا , دریا کجا دور ماندم از رفیقان تا کجا همدلی کو ؟ تا شوم همراه او سر نهم هر جا که خاطرخواه او! شاید از این تیرگی ها بگذریم ره بسوی روشنایی ها بریم می روم شاید کسی پیدا شود بی تو کی این قطره ی دل , دریا شود؟ فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
تا دل به زندگي نسپارم ، به صد فريب مي پوشم از كرشمه هستي نگاه را هر صبح و شام چهره نهان مي كنم به اشك تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را Not to be deceived by life's thousand deceptions I avert my eyes from the blandishments of life All the times cover my eyes with the curtain of tear Not to see the smile of the sun and the moon ************* گفت دانايي كه گرگي خيره سر هست پنهان در نهاد هر بشر لاجرم جاريست پيكاري سترگ روز و شب ما بين اين انسان و گرگ Once a wise man said: A ruthless wolf lives in the inner part of every man So a ceaseless fight Destined between this wolf and the man فريدون مشيري
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 مهر1386ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
بهارم ، دخترم ، چون خنده صبح اميدي مي دمد در خنده ي تو به چشم خويشتن مي بينم از دور بهار دلكش آينده تو O Bahar, my daughter, like the laugher Of the dawn, your laugh blooms hope With my own eyes I can see Pleasant spring of your future ************* هوا ، هواي بهار است و باده ، باده ناب به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب در اين پياله ندانم چه ريختي ، پيداست كه خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب It is spring and the wine is pure It is the time to sip wine happily I wonder what is in this goblet As if water and fire are mingled beautifully ************* شكفتي همچو گل در بازوانم درخشيدي چو مي در جام جانم به بال نغمه ي آن چشم وحشي كشاندي تا بهشت جاودانم You bloomed like a flower in my embrace Shined like wine in the goblet of my soul With the wings of the song of those wild eyes Flew me towards the everlasting paradise ************* هر كه بر لوح جهان نقش نيافزايد ز خويش بي گمان چون نقش پا محو است در موج فنا Whoever does not leave on the tablet of the world an imperission Undoubtedly will be eliminated as the foot print by the wave of annihilation |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 6:55 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
كنار چشمهي نوش تو تشنه جان دادن به جان دوست كه افسانهي غم انگيزي است بهار عمر من بينواي مسكين بود همان زمان كه تو گفتي به من « چه پاييزيست » Dying of thirst at your sweet spring By your dear soul is a sorrowful story It was the spring of my life, the misfortunate one When you addressed me "what an autumn!" ************* اي رهگذران وادي هستي از وحشت مرگ ميزنم فرياد بر سينه سرد گور بايد خفت هر لحظه به مار بوسه بايد داد O the wayfarers of the mortal world I cry, out of the fear of death One must sleep in the cold bed of graves Every moment must give kiss to snakes ************* من تشنه اين هواي جان بخشم ديوانه اين بهار و پاييزم تا مرگ نيامدست برخيزم در دامن زندگي بياويزم I am thirsty for this fresh air Mad for this spring and autumn Before death calls on me I should get up and cling to the life ************* شبهاي بيپايان نخفتم پيغام انسان را به انسان باز گفتم Many nights I stayed awake To retell the message of man to another man فريدون مشيري
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 6:53 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
اشك در چشم برگها نگذاشت مرگ نيلوفران ساحل رود The death of water lilies at the bank of the river drained the tear from the eyes of the leaves ************* عمري است كز فراق سراپا در آتشم بيمار و رنج ديده و تبدار و تشنه كام گفتم كه عقل نام نيالايدم به ننگ اكنون اسير عشقم و ننگ آيدن ز نام It is a life long that I am burning separation I thought wisdom will save me from disgrace Now I am chained by love and ashamed of grace ************* نشسته رنگ جدايي به صفحهي دل من شكسته شاخه اميد و خانه خاموش است تنيده تار سينه عنكبوت نوميدي فشرده پنجه و با روح من در آغوش است The hue of separation painting my heart The branch of hope broken and home is dark The spider of hopelessness weaving the black web My soul is entangled with the spider web ************* ميان خانه ويرانه جواني من به هر طرف نگرم جاي پاي حرمان است زبان گشوده شكاف شكنجههاي فراق در آرزوي كسي سوختن نه آسان است In my juvenile ruined house, Wherever do I look I see the footprints of despair The mouth of the wounds of separation have been opened Not easy to consume for someone's union ************* و گر در دلي ره نبردم هنوز روا هست اگر ديده دريا كنم If I have not yet found a path in a heart Making the eyes tearful as a sea is a right فريدون مشيري |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 آذر1385ساعت 5:17 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
تا ابد در اوج قدرت زيستن ملك هستي را مسخر داشتن بر تو ارزاني كه ما را خوش تر است لذت يك لحظه مادر داشتن Living at the crest of power forever having the world under power forever means nothing to me at all compared to the joy of mother's affection for a moment گفتي كه چو خورشيد زنم سوي تو پر چون ماه شبي مي كشم از پنجره سر اندوه كه خورشيد شدي تنگ غروب افسوس كه مهتاب شدي تنگ سحر You promised to fly to me like the sun you promised to come to visit me like the moon alas you became the sun but at the dusk alas you became moonlight but at the dawn اي مرغ آفتاب زنداني ديار شب جاوداني ام يك روز از دريچه زندان من بتاب O the bird of the Sun I am a captive in the land of boundless night one day shine through the window of my jail فريدون مشيري |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 6:21 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
واي از عاشقي و بخت سياه آه از دست پري رويان آه Woe is me for loving and black lot woe is me for loving and unfaithful love |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
در چشم من شمشير در مشت يعني كسي را ميتوان كشت To me taking a sword in fist, means One is able to kill the others فريدون مشيري |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 مرداد1385ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
ديدن روي گل و سير چمن نيست بهار به خدا بيرخ معشوق گناه است ، گناه آن بهار است كه بعد از شب جان سوز فراق به هم آميزد ناگه ، دو تبسم ، دو نگاه Spring is not the arrival of flower and verdant by God without beloved to watch them is a sin spring is the entangle of two smiles, two glances after a consuming separation فريدون مشيري |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 مرداد1385ساعت 6:45 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
عمر ، پا بر دل من مينهد و ميگذرد خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر در بهاري كه دلم نشكفد در خنده يار Time, tramples my heart and treads I am tried of so many springs and falls no wonder if I am not bewitched by flowers and gardens in a spring that my heart does not bloom in my beloved's smile |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
اما اگر پيكار با نابخردان را شمشير بايد ميگرفتم بر من نگيري ، من به راه مهر رفتم If in combat against the fools I should have taken sword do not to blame me I Just stepped in the path of affection |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
شرمنده از خود نيستم گر چون مسيحا آنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن من با صبوري بر جگر دندان فشردم I am not to be blamed, for like Christ I have patiently went through suffering While I should have cried out فريدون مشيري |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 تیر1385ساعت 6:44 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
من سالهاست بين شما با همين زبان فرياد ميكنم اين گونه يكدگر را در خون ميافكنيد پرهاي يكدگر را اين گونه مشكنيد It is a long time that I appeal you In your own tongue do not shed each others' blood do not break each others' wings فريدون مشيري |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
مردمان گر يكدگر را ميدرند گرگهاشان رهنما و رهبرند اين كه انسان هست اينسان دردمند If people devour each other گرگها فرمانروايي ميكنند their inner wolves are their leaders Since wolves have taken the leadership Man lives in this horrible condition فريدون مشيري |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت : هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست |
| پیوندهای روزانه |
|
Love & Hope THE WATER’S FOOTSTEPS صدای پای آب آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سهراب سپهری فروغ فرخزاد تصاویر فریدون مشیری زندگی نامه احمد شاملو Love اخوان ثالث |
|
RSS
|