![]() |
![]() |
|
| عشق در لحظه اي پديد میآيد،دوست داشتن در امتداد زمان،اين اساسیترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است |
|
امشب از آسمان ديدهي تو روي شعرم ستاره مي بارد در زمستان دشت كاغذها پنجههايم جرقه ميكارد شعر ديوانهي تب آلودم شرمگين از شيار خواهشها پيكرش را دوباره ميسوزد عطش جاودان آتشها آري آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست از سياهي چرا هراسيدن شب پر از قطرههاي الماس است آْنچه از شب بجا مي ماند عطر خواب آور گل ياس است فروغ فرّخزاد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط الهام |
|
کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزویم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پردرد می شد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه... چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم می خواند... شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش دردی نهانی نغمه ی من... همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دلهای خسته پیش رویم: چهره ی تلخ زمستان جوانی پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام: منزلگه اندوه و درد و بدگمانی کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم فروغ فرخزاد دوستان عزیز ممنون از نظرات همگی . فعلاْ این آخرین پست وبلاگمِ . اگه خدا بخواد بعد امتحانات بازم میام . یعنی حدود ۱ ماه دیگه دوباره آپ می کنم . منتظر نظرات گرمتون هستم . با تشکر مدیریت وبلاگ : الهام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 دی1386ساعت 7:41 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
دخترك خنده كنان گفت كه چيست راز اين حلقهي زر راز اين حلقه كه انگشت مرا اين چنين تنگ گرفته است به بَر راز اين حلقه كه در چهرهي او اينهمه تابش و درخشندگي است مرد حيران شد و گفت : حلقهي خوشبختي است ، حلقهي زندگي است همه گفتند : مبارك باشد دخترك گفت : دريغا كه مرا باز در معني آن شك باشد سالها رفت و شبي ز ني افسرده نظر كرد بر آن حلقهي زر ديد در نقش فروزندهي او روزهائي كه به اميد وفاي شوهر به هدر رفته ، بدر زن پريشان شد و ناليد كه واي واي ، اين حلقه كه در چهرهي او باز هم تابش و درخشندگي است حلقهي بردگي و بندگي است فروغ فرّخزاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مهر1386ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
خيز از جا ، پي آزادي خويش خواهر من از چه رو خاموشي خيز از جاي كه بايد زين پس خون مردان ستمگر نوشي كن طلب حق خود اي خواهر من از كساني كه ضعيفت خوانند از كساني كه به صد حيله و فن گوشهي خانه ترا بنشانند تا به كي در حرم شهوت مرد مايهي عشرت و لذّت بودن تا به كي همچو كنيزي بدبخت سر مغرور بپايش سودن بايد اين نالهي خشم آلودت بي گمان نعره و فرياد شود بايد اين بند گران پاره كني تا ترا زندگي آزاد شود خيز از جاي و بكن ريشهي ظلم راحتي بخش دل پر خون را جهد كن جهد كه تأمين كني بهر آزادي خود قانون را فروغ فرّخزاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 6:40 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
دختر در كنار پنجره تنها نشست و گفت اي دختر بهار حسد ميبرم به تو عطر و گل و ترانه و سرمستي ترا با هر چه طالبي بخدا ميخرم ز تو بر شاخ نوجوان درختي شكوفهاي با ناز ميگشود دو چشمان بسته را ميشست كاكلي به لب آب نقره فام آن بالهاي نازك زيباي خسته را خورشيد خنده كرد و ز امواج خندهاش بر چهر روز روشني دلكشي دويد موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او رازي سرود و موج بزمي از و رميد خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار اي بس بهارها كه بهاري نداشتم خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان گوئي ميان مجمري از خون نشسته بود ميرفت روز و خيره در انديشهاي غريب دختر كنار پنجره محزون نشسته بود فروغ فرّخزاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 6:20 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
طفلي غنوده در بر من بيمار با گونههاي سُرخ تب آلوده با گيسوان درهم آشفته تا نيمه شب ز درد نياسوده هر دم ميان پنجهي من لرزد انگشتهاي لاغر و تبدارش من ناله ميكنم كه خداوندا جانم بگير و كم بده آزارش گاهي ميان وحشت تنهائي پرسم ز خود كه چيست سرانجامش اشكم به روي گونه فرو غلتد چون بشنوم ز نالهي خود نامش اي اختران كه غرق تماشائيد اين كودك من است كه بيمار است شب تا سحر نخفتم و ميبينيد اين ديده من است كه بيدار است يادم آيد كه بوسه طلب ميكرد با خندههاي دلكش مستانه يا مينشست با نگهي بي تاب در انتظار خوردن صبحانه گاهي به گوش من رسد آوايش « ماما » دلم از فرط تعب سوزد بينم درون بستر مغشوشي طفلي ميان آتش تب سوزد شب خامش است در بر من نالد او خسته جان ز شدت بيماري بر اضطراب و وحشت من خندد تك ضربههاي ساعت ديواري فروغ فرّخزاد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 7:46 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم در آينه بر صورت خود خيره شدم باز بند از سر گيسويم آهسته گشودم عطر آوردم و بر سر و بر سينه فشاندم چشمانم را ناز كنان سُرمه كشاندم افشان كردم زلفم را بر سر شانه در كُنج لبم خالي آهسته نشاندم گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست تا مات شود زين همه افسونگري و ناز چون پيرهن سبز ببيند به تن من با خنده بگويد كه چه زيبا شدهاي باز او نيست كه در مردمك چشم سياهم تا خيره شود عكس رُخ خويش ببيند اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب كو پنجهي او تا كه در آن خانه گزيند من خيره به آئينه و او گوش به من داشت گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش اي زن ، چه بگويم ، كه شكستي دل ما را فروغ فرّخزاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 7:25 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانهي خويش به خدا ميبرم از شهر شما دل شوريده و ديوانهي خويش ميبرم ، تا كه در آن نقطهي دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لكه عشق زين همه خواهش بيجا و تباه ميبرم تا ز تو دورش سازم ز تو ، اي جلوهي اميد محال ميبرم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال ناله ميلرزد ، ميرقصد اشك آه ، بگذار كه بگريزم من از تو ، اي چشمهي جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچهي شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعلهي آه شدم ، صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست ميروم ، خنده به لب ، خونين دل ميروم از دل من دست بردار
اي اميد عبث بي حاصل فروغ فرّخزاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 7:16 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي بجز گريز برايم نمانده است اين عشق آتشين پر از درد بياميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود رفتم ، كه داغ بوسهي پر حسرت ترا با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم رفتم مگو ، مگو كه چرا رفت ، ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پردهي خموشي و ظلمت ، چو نور صبح بيرون فتاده بد به يكبار راز ما رفتم ، كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لابلاي دامن شبرنگ زندگي رفتم ، كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خندههاي وحشي طوفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آسوده از ملامت وجدان گريختم اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعلهي آتش ز من مگير ميخواستم كه شعله شوم سركشي كنم مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير روحي مشوّشم كه شبي بيخبر ز خويش در دامن سكوت بتلخي گريستم نالان ز كردهها و پشيمان ز گفتهها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 مهر1385ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
از چهرهي طبيعت افسونكار بر بستهام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم اين جلوههاي حسرت و ماتم را پاييز اي مسافر خاك آلوده در دامنت چه چيز نهان داري جز برگهاي مرده و خشكيده ديگر چه ثروتي به جهان داري جز غم چه ميدهد به دل شاعر سنگين غروب تيره و خاموشت ؟ جز سردي و ملال چه ميبخشد بر جان دردمند من آغوشت ؟ در دامن سكوت غم افزايت اندوه خفته ميدهد آزارم آن آرزوي گمشده ميرقصد در پردههاي مبهم پندارم پائيز ، اي سرود خيال انگيز پائيز ، اي ترانهي محنت بار پائيز ، اي تبسم افسرده بر چهرهي طبيعت افسونكار فروغ فرّخزاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 مهر1385ساعت 4:23 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
جمعهي ساكت جمعهي متروك جمعهي چون كوچههاي كهنه ، غم انگيز جمعهي انديشههاي تنبل بيمار جمعهي خميازههاي موذي كشدار جمعهي بيانتظار جمعهي تسليم خانهي خالي خانهي دلگير خانهي دربسته بر هجوم جواني |