![]() |
![]() |
|
| عشق در لحظه اي پديد میآيد،دوست داشتن در امتداد زمان،اين اساسیترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است |
|
مي خروشد دريا هيچ كس نيست به ساحل پيدا لكه اي نيست به دريا تاريك كه شود قايق اگر آيد نزديك مانده بر ساحل قايقي ريخته شب بر سر او پيكرش را ز رهي ناروشن برده درتلخي ادراك فرو هيچ كس نيست كه آيد از راه و به آب افكندش و در اين وقت كه هر كوهه ي آب حرف با گوش نهان مي زندش موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما قصه يك شب طوفاني را رفته بود آن شب ماهي گير تا بگيرد از آب آنچه پيوندي داشت با خيالي درخواب صبح آن شب كه به دريا موجي تن نمي كوفت به موجي ديگر چشم ماهي گيران ديد قايقي را به ره آب كه داشت بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش به همان جاي كه هست در همين لحظه غمناك به جا و به نزديكي او مي خروشد دريا وز ره دور فرا ميرسد آن موج كه مي گويد باز از شبي طوفاني داستاني نه دراز
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 7:43 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
توي اين پست ميخوام يكي از شعرهاي سهراب به نام " صداي پاي آب " رو براتون بزارم ، البته هم به فارسي و هم به انگليسي ، اميدوارم كه خوشتون بياد و در آينده هم بتونم از بقيهي شعرهاي سهراب و شايدم شعراي ديگه به اين سبك توي وبلاگم استفاده كنم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
مانده تا برف زمين آب شود. مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر . ناتمام است درخت . زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد و فروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوك از افق درك حيات . *** مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد . در هواي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف تشنه زمزمه ام . مانده تا مرغ سر چينه هذياني اسفند صدا بردارد . پس چه بايد بكنم من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال تشنه زمزمه ام ؟ *** بهتر آن است كه برخيزم رنگ را بردارم روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم .
سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
بالارو، بالارو. بند نگه بشكن،وهم سيه بشكن. - آمده ام، آمده ام، بوي دگر مي شنوم،باد دگر مي گذرد. روي سرم بيد دگر، خورشيد دگر. - شهر توني، شهر توني، مي شنوي زنگ زمان: قطره چكيد. از پي تو، سايه دويد. شهر تو در كوي فراترها، دره ديگرها. - آمده ام، آمده ام، مي لغزد صخره سخت، مي شنوم آواز درخت. - شهر توني، شهر توني، خسته چرا بال عقاب؟ و زمين تشنه خواب؟ و چرا روييدن، روييدن، رمزي را بوييدن؟ شهر تو رنگش ديگر. خاكش، سنگش ديگر. - آمده ام، آمده ام، بسته نه دروازه نه در، جن ها هر سو بگذر. و خدايان هر افسانه كه هست. و نه چشمي نگران، و نه نامي ز پرست. - شهر توني، شهر توني، در كف ها كاسه زيبايي، بر لب ها تلخي دانايي. شهر تو در جاي دگر، ره مي برد با پا دگر. - آمده ام، آمده ام، پنجره ها مي شكفند. كوچه فرو رفته به بي سويي، بي هايي، بي هويي. - شهر توني، شهر توني، در وزش خاموشي، سيماها در دود فراموشي. شهر ترا نام دگر، خسته نه اي، گام دگر. - آمده ام، آمده ام، درها رهگذر باد عدم. خانه ز خود ورسته، جام دويي بشكسته. سايه « يك » روي زمين، روي زمان. - شهر توني اين و نه آن. شهر تو گم تا نشود، پيدا نشود. سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 آبان1386ساعت 7:36 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
ای عبور ظریف سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 7:12 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
سايه شدم، و صدا كردم: كو مرز پريدن ها، ديدن ها؟ كو اوج « نه من »، دره « او » ؟ و ندا آمد: لب بسته بپو. مرغي رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت. و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهايي تنها باد! دستم در كوه سحر « او » مي چيد، « او » مي چيد. و ندا آمد: و هجومي از خورشيد. از صخره شدم بال. در هر گام، دنيايي تنهاتر، زيباتر. و ندا آمد: بالاتر، بالاتر! آوازي از ره دور: جنگل ها مي خوانند؟ و ندا آمد: خلوت ها مي آيند. و شياري ز هراس. و ندا آمد، پرده ز هم وا بايد، درها هم و ندا آمد: پرها هم. برخورد نوری به زمین فرود آمد سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 تیر1386ساعت 6:40 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
مي مكم پستان شب را وز پي رنگي به افسون تن نيالوده چشم بر خاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم از پي نابودي ام ديري است زهر مي ريزد به رگهاي خود اين جادوي بي آزرم تا كند آلوده با آن شير پس براي آن كه رد فكر او گم كند فكرم مي كند رفتار با من نرم ليك چه غافل نقشه هاي او چه بي حاصل نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش او نمي داند كه روييده است هستي پر بار من در منجلاب زهر و نمي داند كه من در زهرمي شويم پيكر هر گريه ‚ هر خنده در نم زهر ‚ است كرم فكر من زنده در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
سلام دوستان عزيز بالاخره امتحانات تموم شد و منم اومدم . از همهي بچههايي كه تو اين 1 ماه اومدن و با نظراتشون خوشحالم كردن ممنونم . دستتون درد نكنه ايشاالله جبران مي كنم. خوب اينم از پستِ بعد از امتحانات . با تشكر مديريت وبلاگ : الهام
دستي افشان، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد، هر قطره شود خورشيد باشد كه به صد سوزن نور، شب ما را بكند روزن روز. ما بي تاب، و نيايش بي رنگ. از مهر لبخندي كن، بنشان بر لب ما باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو.
ما هسته پنهان تماشاييم.
ز تجلي ابري كن، بفرست،كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوري بشكافيم، باشد كه بباليم و
به خورشيد تو پيونديم.
ما جنگل انبوه دگرگوني.
از آتش همرنگي صد اخگر برگير، بر هم تاب، برهم پيچ:
شلاقي كن،و بزن بر تن ما
باشد كه ز خاكستر ما، در ما، جنگل يكرنگي بدر آرد سر.
چشمان بسپرديم، خوابي لانه گرفت. نم زن بر چهره ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم، و شود سيراب
از تابش تو، و فرو افتد.
بينايي ره گم كرد.
ياري كن، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد كه تراود در ما، همه تو.
ما چنگيم: هر تار از ما دردي، سودايي. زخمه كن از آرامش ناميرا، ما را بنواز
باشد كه تهي گرديم، آكنده شويم از والا « نت » خاموشي.
آيينه شديم، ترسيديم از هر نقش.
خود را در ما بفكن.
باشد كه فرا گيرد هستي ما را، و دگر نقشي ننشيند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته كن از بي شكلي گذران از مرواريد زمان و مكان
باشد كه بهم پيوندد همه چيز، باشد كه نماند
مرز،كه نماند نام.
اي دور از دست! پر تنهايي خسته است.
گه گاه، شوري بوزان
باشد كه شيار پريدن در تو شود خاموش. سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 بهمن1385ساعت 6:0 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
پشت هيچستانم. پشت هيچستان جايي است. پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است كه خبر مي آرند، از گل واشده دور ترين بوته خاك. روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح به سر تپه معراج شقايق رفتند. پشت هيچستان، چتر خواهش باز است: تا نسيم عطشي در بن برگي بدود، زنگ باران به صدا مي آيد. آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است. *** به سراغ من اگر مي آييد، نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بر دارد چيني نازك تنهايي من. سهراب سپهری
دوستان عزیز ممنون از نظرات همگی . فعلاْ این آخرین پست وبلاگمِ . اگه خدا بخواد بعد امتحانات بازم میام . یعنی حدود ۱ ماه دیگه دوباره آپ می کنم . منتظر نظرات گرمتون هستم با تشکر مدیریت وبلاگ : الهام |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 دی1385ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
ماه بالاي سر آبادي است، اهل آبادي در خواب . روي اين مهتابي، خشت غربت را مي بويم. باغ همسايه چراغش روشن . من چراغم خاموش. ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب كوزه آب. *** غوك ها مي خوانند . مرغ حق هم گاهي . كوه نزديك من است : پشت افراها، سنجدها . و بيابان پيداست . سنگ ها پيدا نيست ، گلچه ها پيدا نيست . سايه هايي از دور، مثل تنهايي آب، مثل آواز خدا پيداست . *** نيمه شب بايد باشد . دب اكبر آن است : دو وجب بالا تر از بام . آسمان آبي نيست ، روز آبي بود . ياد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم . ياد من باشد فردان لب سلخ. طرحي ازبزها بردارم طرحي از جاروها ، سايه هاشان درآب ، ياد من باشد، هرچه پروانه كه مي افتد در آب، زود از آب درآرم . ياد من باشد كاري نكنم . كه به قانون زمين برخورد . ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم ياد من باشد تنها هستم . *** ماه بالاي سَر تنهايي است سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 دی1385ساعت 6:38 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
صداي كن مرا صداي تو خوب است صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد. *** در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم. بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد. و خاصيت عشق اين است. كسي نيست، بيا زندگي را بدزديم، آن وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم بيا زودتر چيزها را ببينيم ببين، عقربكهاي فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردي بدل مي كنند بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را. *** مرا گرم كن (و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد و باران تندي گرفت و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ، اجاق شقايق مرا گرم كرد. ) *** در اين كوچه هايي كه تاريك هستند من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم. من از سطح سيماني قرن مي ترسم. بيا تا نترسيم از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است. مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي دراين عصر معراج پولاد. مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطحكاك فلزات. اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا. و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو، بيدار خواهم شد. و آن وقت حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم، و افتاد. حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم، و تر شد. بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند. در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي رؤياي كودك گذر داشت قناري نخ آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست. بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد. چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد. چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد. و آن وقت من، مثل ايماني از تابش « استوا » گرم، ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 دی1385ساعت 6:47 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
اين وجودي كه در نور ادراك مثل يك خواب رعنا نشسته روي پلك تماشا واژه هاي تر و تازه مي پاشد. چشم هايش نفي تقويم سبز حيات است. صورتش مثل يك تكه تعطيل عهد دبستان سپيد است. *** سال ها اين سجود طراوت مثل خوشبختي ثابت روي زانوي آدينه ها مي نشست. صبح ها مادر من براي گل زرد يك سبد آب مي برد، من براي دهان تماشا ميوه كالب الهام مي بردم. *** اين تن بي شب و روز پشت باغ سراشيب ارقام مثل اسطوره مي خفت. فكر من از شكاف تجرد به او دست مي زد. هوش من پشت چشمان او آب مي شد. روي پيشاني مطلق او وقت از دست مي رفت. پشت شمشادها كاغذ جمعه ها را انس اندازه ها پاره مي كرد. اين حراج صداقت مثل يك شاخه تمر هندي در ميان من و تلخي شنبه ها سايه مي ريخت. يا شبيه هجومي لطيف قلعه ترس هاي مرا مي گرفت. دست او مثل يك امتداد فراغت در كنار « تكاليف » من محو مي شد. *** ( واقعيت كجا تازه تر بود؟ من كه مجذوب يك حجم بي درد بودم گاه در سيني فقر خانه ميوه هاي فروزان الهام را ديده بودم در نزول زبان خوشه هاي تكلم صدا دارتر بود در فساد گل و گوشت نبض احساس من تند مي شد. از پريشاني اطلسي ها روي وجدان من جذبه مي ريخت. شبنم ابتكار حيات روي خاشاك برق مي زد . ) *** يك نفر بايد از اين حضور شكيبا با سفر هاي تدريجي باغ چيزي بگويد. يك نفر بايد اين حجم كم را بفهمد، دست او را براي تپش هاي اطراف معني كند، قطره اي وقت روي اين صورت بي مخاطب بپاشد. يك نفر بايد اين نقطه عناطر بگرداند. يك نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد. *** گوش كن، يك نفر مي دود روي پلك حوادث: كودكي رو به اين سمت مي آيد سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 7:10 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
ابري نيست بادي نيست مي نشينم لب حوض: گردش ماهي ها، روشني، من، گل، آب . پاكي خوشه زيست . *** مادرم ريحان مي چيند . نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر. رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط . نور در كاسه مس، چه نوازش ها مي ريزد ! نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد . پشت لبخندي پنهان هر چيز. روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست . چيزهايي هست، كه نمي دانم . مي دانم، سبزه اي را بكنم خواهم مرد . مي روم بالا تااوج، من پر از بال و پرم . راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم . من پر از نورم و شن و پر از دارو درخت . *** پرم از راه، ازپل، از رود، از موج پرم از سايه برگي در آب : چه درونم تنهاست . سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 آذر1385ساعت 5:41 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
آب را گل نكنيم : در فرودست انگار، كفتري مي خورد آب . ياكه در بيشه دور، سيره اي پر مي شويد . يا در آبادي، كوزه اي پر ميگردد . آب را گل نكنيم : شايد اين آب روان، مي رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي . دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب . زن زيبايي آمد لب رود، آب را گل نكنيم : روي زيبا دو برابر شده است . چه گوارا اين آب ! چه زلال اين رود ! مردم بالا دست، چه صفايي دارند ! چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شير افشان باد ! من نديدم دهشان ، بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست . ماهتاب آنجا، مي كند روشن پهناي كلام . بي گمان در ده بالا دست، چينه ها كوتاه است . غنچه اي مي شكفد، اهل ده با خبرند . چه دهي بايد باشد ! كوچه باغش پر موسيقي باد ! مردمان سر رود، آب را مي فهمند . گل نكردندش، مانيز آب را گل نكنيم . سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 آذر1385ساعت 6:17 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند. شب سليس است، و يكدست، و باز. شمعداني ها و صدادارترين شاخه فصل،ماه را مي شنوند. *** پلكان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسيم، *** گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا. و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند. پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 آبان1385ساعت 5:19 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه اي در قفس است. *** حرفهايم، مثل يك تكه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابي لب درگاه شمايت كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد. *** و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست همچناني كه فلز، زيوري نيست به اندام كلنگ. در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند. پي گوهر باشيد. لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد. *** و من آنان را، به صداي قدم پيك بشارت دادم و به نزديكي روز، و به افزايش رنگ. به طنين گل سرخ، پشت پرچين سخن هاي درشت. *** و به آنان گفتم: هر كه در حافظه چو ببيند باغي صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند. هر كه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود . آنكه نوراز سر انگشت زمان بر چيند مي گشايد گره پنجره ها را با آه. *** زير بيدي بوديم. برگي از شاخه بالاي سرم چيدم، گفتم: چشم را باز كنيد، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟ مي شنيدم كه بهم مي گفتند: سحر ميداند، سحر! *** سر هر كوه رسولي ديدند ابر انكار به دوش آوردند. باد را نازل كرديم تا كلاه از سرشان بردارد. چشمشان پر داوودي بود، چشمشان را بستيم. دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش. جيبشان را پر عادت كرديم. خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 آبان1385ساعت 6:15 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
پشت كاجستان، برف. برف، يك دسته كلاغ. جاده يعني غربت. باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب. شاخ پيچك، و رسيدن، و حياط. *** من، و دلتنگ، و اين شيشه خيس. مي نويسم، و فضا. مي نويسم، و دو ديوار، و چندين گنجشك. *** يك نفر دلتنگ است. يك نفر مي بافد. يك نفر مي شمرد. يك نفر مي خوابد. *** زندگي يعني: يك سار پريد. از چه دلتنگ شدي؟ دلخوشي ها كم نيست: مثلا اين خورشيد، كودك پس فردا، كفتر آن هفته. *** يك نفر ديشب مرد و هنوز، نان گندم خوب است. و هنوز، آب مي ريزد پايين، اسب ها مي نوشند. *** قطره ها در جريان، برف بر دوش سكوت و زمان روي ستون فقرات گل ياس سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 آبان1385ساعت 5:25 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
از هجوم روشنايي شيشه هاي در تكان مي خورد. صبح شد،آفتاب آمد. چاي را خورديم روي سبزه راز ميز. *** ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد. لحظه هاي كوچك من زير لادن ها نهان بودند. يك عروسك پشت باران بود. *** ابرها رفتند. يك هواي صاف،يك گنجشك، يك پرواز. دشمنان من كجا هستند؟ فكر مي كردم: در حضور شمعداني ها شقاوت آب خواهد شد. *** در گشودم: قسمتي از آسمان افتاد در ليوان آب من. آب را با آسمان خوردم. لحظه هاي كوچك من خواب هاي نقره مي ديدند. من كتابم را گشودم زير ناپديد وقت. *** نيمروز آمد. بوي نان از آفتاب سفره تا ادراك جسم گل سفر مي كرد. مرتع ادراك خرم بود. *** دست من در رنگ هاي فطري بودن شناور شد: پرتقالي پوست مي كندم. شهر در آيينه پيدا بود. دوستان من كجا هستند؟ روزهاشان پرتقالي باد! *** پشت شيشه تا بخواهي شب. در اتاق من طنيني بود از برخورد انگشتان من با اوج، در اتاق من صداي كاهش مقياس مي آمد. لحظه هاي كوچك من تا ستاره فكر مي كردند. خواب روي چشم هايم چيزهايي را بنا مي كرد: يك فضاي باز،شن هاي ترنم، جاي پاي دوست ... سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 آبان1385ساعت 5:12 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
زن دم درگاه بود با بدني از هميشه. رفتم نزديك: چشم، مفصل شد. حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق. سايه بدل شد به آفتاب. *** رفتم قدري در آفتاب بگردم. دور شدم در اشاره هاي خوشايند: رفتم تا وعده گاه كودكي و شن، تا وسط اشتباه هاي مفرح، تا همه چيزهاي محض. رفتم نزديك آب هاي مصور، پاي درخت شكوفه دار گلابي با تنه اي از حضور. نبض مي آميخت با حقايق مرطوب. حيرت من با درخت قاتي مي شد. ديدم در چند متري ملكوتم. ديدم قدري گرفته ام. انسان وقتي دلش گرفت از پي تدبير مي رود. من هم رفتم. *** رفتم تا ميز تا مزه ماست، تا طراوت سبزي آنجا نان بود و استكان و تجرع حنجره مي سوخت در صراحت ودكا *** باز كه گشتم زن دم درگاه بود با بدني از هميشه هاي جراحت حنجره جوي آب را قوطي كنسرو خالي زخمي مي كرد سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 مهر1385ساعت 8:15 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
آسمان آبي تر، آب، آبي تر. من در ايوانم، رعنا سر حوض. *** رخت مي شويد رعنا. برگ ها مي ريزد. مادرم صبحي مي گفت:موسم دلگيري است. من به او گفتم: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست زن همسايه در پنجره اس، تور مي بافد، مي خواند. من « ودا » مي خوانم، گاهي نيز طرح مي ريزم سنگي، مرغي، ابري. *** آفتابي يكدست. سارها آمده اند. تازه لادن ها پيدا شده اند. من اناري را، مي كنم دانه، به دل مي گويم: خوب بود اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا بود مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم مادرم مي خندد. رعنا هم. سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 مهر1385ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
كفشهايم كو ؟ چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ . مادرم در خواب است . و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر . شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد و نسيمي خنك از حاشيه سبز خواب مرا مي روبد . بوي هجرت مي آيد : بالش من پر آواز پر چلچله هاست . صبح خواهد شد و به اين كاسه آب آسمان هجرت خواهد كرد . بايد امشب بروم . *** من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم حرفي از جنس زمان نشنيدم . هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود . كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد . هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت . من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد وقتي از پنجره مي بينم حوري - دختر بالغ همسايه پاي كمياب ترين نارون روي زمين فقه ميخواند *** چيزهايي هم هست، لحظه هايي پر اوج ( مثلاً شاعره اي را ديدم آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش آسمان تخم گذاشت . و شبي از شبها مردي از من پرسيد تا طلوع انگور، چند ساعت در راه است ؟ بايد امشب بروم *** بايد امشب چمداني را كه اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم و به سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست، روبه آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند . يك نفر باز صدا زد : سهراب ! كفش هايم كو ؟ سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
آه، در ايثار سطح ها چه شكوهي است! اي سرطان شريف عزلت! سطح من ارزاني تو باد! *** يك نفر آمد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد. يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب در وسط دگمه هاي پيراهنش بود. از علف خشك آيه هاي قديمي پنجره مي بافت. مثل پريروزهاي فكر، جوان بود. حنجره اش از صفات آبي سط ها پر شده بود. يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد. روي سرم سقفي از تناسب گل ها كشيد. عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد. ميز مرا زير معنويت باران نهاد. بعد، نشستيم. حرف زديم از دقيقه هاي مشجر، از كلماتي كه زندگاني شان، در وسط آب مي گذشت. فرصت ما زير ابرهاي مناسب مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه حجم خوشي داشت. *** نصفه شب بود، از تلاطم ميوه طرح درختان عجيب شد. رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت. بعد دست در آغاز جسم آب تني كرد. بعد، در احشاي خيس نارون باغ صبح شد سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 مهر1385ساعت 6:53 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
با سبد رفتم به ميدان، صبحگاهي بود. ميوه ها آواز مي خواندند. ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند. در طبق ها، زندگي روي كمال پوست ها خواب سطوح جاودان مي ديد. اضطراب باغ ها در سايه هر ميوه روشن بود. گاه مجهولي ميان تابش به ها شنا مي كرد. هر اناي رنگ خود را تا زمين پارسايان گسترش مي داد. بينش هم شهريان، افسوس، بر محيط رونق نارنج ها خط مماسي بود. *** من به خانه بازگشتم، مادرم پرسيد: ميوه از ميدان خريدي هيچ؟ - ميوه هاي بي نهايت را كجا مي شد ميان اين سبد جا داد؟ - گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب. - امتحان كردم اناري را انبساطش از كنار اين سبد سر رفت. - به چه شد، آخر خوراك ظهر... - ... *** ظهر از آيينه ها تصوير به تا دور دست زندگي مي رفت سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 7:7 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
من در اين تاريكي فكر يك بره روشن هستم كه بيايد علف خستگي ام را بچرد. *** من در اين تاريكي امتدادتر بازوهايم را زير باراني مي بينم كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد. *** من در اين تاريكي در گشودم به چمن هاي قديم، به طلايي هايي، كه به ديواراساطير تماشا كرديم. *** من در اين تاريكي ريشه ها را ديدم و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 شهریور1385ساعت 6:46 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
شب سرشاري بود. رود از پاي صنوبرها، تا فراترها مي رفت. دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود. *** در بلندي ها،ما. دورها گم، سطح ها شسته، و نگاه از همه شب نازك تر. دست هايت، ساقه سبز پيامي را مي داد به من و سفالينه انس، با نفس هايت آهسته ترك مي خورد و تپش هامان مي ريخت به سنگ. از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ ها و لعاب مهتاب، روي رفتارت. تو شگرف، تورها، و برازنده خاك. *** فرصت سبز حيات،به هواي خنك كوهستان مي پيوست. سايه ها بر مي گشت. و هنوز، در سر راه نسيم، پونه هايي كه تكان مي خورد، جذبه هايي كه بهم مي يخت سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
روزي كه دانش لب آب زندگي مي كرد، انسان در تنبلي لطيف يك مرتع با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود. در سمت پرنده فكر مي كرد. نبض درخت، نبض او مي زد. مغلوب شرايط شقايق بود. مفهوم درشت شط در قعر كلام او تلاطم داشت. انسان در متن عناصر مي خوابيد. نزديك طلوع ترس، بيدار مي شد. *** اما گاهي آواز غريب رشد در مفصل ترد لذت مي پيچيد. زانوي عروج خاكي مي شد. آن وقت انگشت تكامل در هندسه دقيق اندوه تنها مي ماند. سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 6:7 قبل از ظهر توسط الهام |
|