![]() |
![]() |
|
| عشق در لحظه اي پديد میآيد،دوست داشتن در امتداد زمان،اين اساسیترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است |
|
مي خروشد دريا هيچ كس نيست به ساحل پيدا لكه اي نيست به دريا تاريك كه شود قايق اگر آيد نزديك مانده بر ساحل قايقي ريخته شب بر سر او پيكرش را ز رهي ناروشن برده درتلخي ادراك فرو هيچ كس نيست كه آيد از راه و به آب افكندش و در اين وقت كه هر كوهه ي آب حرف با گوش نهان مي زندش موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما قصه يك شب طوفاني را رفته بود آن شب ماهي گير تا بگيرد از آب آنچه پيوندي داشت با خيالي درخواب صبح آن شب كه به دريا موجي تن نمي كوفت به موجي ديگر چشم ماهي گيران ديد قايقي را به ره آب كه داشت بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش به همان جاي كه هست در همين لحظه غمناك به جا و به نزديكي او مي خروشد دريا وز ره دور فرا ميرسد آن موج كه مي گويد باز از شبي طوفاني داستاني نه دراز
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 7:43 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
توي اين پست ميخوام يكي از شعرهاي سهراب به نام " صداي پاي آب " رو براتون بزارم ، البته هم به فارسي و هم به انگليسي ، اميدوارم كه خوشتون بياد و در آينده هم بتونم از بقيهي شعرهاي سهراب و شايدم شعراي ديگه به اين سبك توي وبلاگم استفاده كنم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
مانده تا برف زمين آب شود. مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر . ناتمام است درخت . زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد و فروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوك از افق درك حيات . *** مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد . در هواي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف تشنه زمزمه ام . مانده تا مرغ سر چينه هذياني اسفند صدا بردارد . پس چه بايد بكنم من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال تشنه زمزمه ام ؟ *** بهتر آن است كه برخيزم رنگ را بردارم روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم .
سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
بالارو، بالارو. بند نگه بشكن،وهم سيه بشكن. - آمده ام، آمده ام، بوي دگر مي شنوم،باد دگر مي گذرد. روي سرم بيد دگر، خورشيد دگر. - شهر توني، شهر توني، مي شنوي زنگ زمان: قطره چكيد. از پي تو، سايه دويد. شهر تو در كوي فراترها، دره ديگرها. - آمده ام، آمده ام، مي لغزد صخره سخت، مي شنوم آواز درخت. - شهر توني، شهر توني، خسته چرا بال عقاب؟ و زمين تشنه خواب؟ و چرا روييدن، روييدن، رمزي را بوييدن؟ شهر تو رنگش ديگر. خاكش، سنگش ديگر. - آمده ام، آمده ام، بسته نه دروازه نه در، جن ها هر سو بگذر. و خدايان هر افسانه كه هست. و نه چشمي نگران، و نه نامي ز پرست. - شهر توني، شهر توني، در كف ها كاسه زيبايي، بر لب ها تلخي دانايي. شهر تو در جاي دگر، ره مي برد با پا دگر. - آمده ام، آمده ام، پنجره ها مي شكفند. كوچه فرو رفته به بي سويي، بي هايي، بي هويي. - شهر توني، شهر توني، در وزش خاموشي، سيماها در دود فراموشي. شهر ترا نام دگر، خسته نه اي، گام دگر. - آمده ام، آمده ام، درها رهگذر باد عدم. خانه ز خود ورسته، جام دويي بشكسته. سايه « يك » روي زمين، روي زمان. - شهر توني اين و نه آن. شهر تو گم تا نشود، پيدا نشود. سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 آبان1386ساعت 7:36 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
ای عبور ظریف سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 7:12 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
سايه شدم، و صدا كردم: كو مرز پريدن ها، ديدن ها؟ كو اوج « نه من »، دره « او » ؟ و ندا آمد: لب بسته بپو. مرغي رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت. و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهايي تنها باد! دستم در كوه سحر « او » مي چيد، « او » مي چيد. و ندا آمد: و هجومي از خورشيد. از صخره شدم بال. در هر گام، دنيايي تنهاتر، زيباتر. و ندا آمد: بالاتر، بالاتر! آوازي از ره دور: جنگل ها مي خوانند؟ و ندا آمد: خلوت ها مي آيند. و شياري ز هراس. و ندا آمد، پرده ز هم وا بايد، درها هم و ندا آمد: پرها هم. برخورد نوری به زمین فرود آمد سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 تیر1386ساعت 6:40 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
مي مكم پستان شب را وز پي رنگي به افسون تن نيالوده چشم بر خاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم از پي نابودي ام ديري است زهر مي ريزد به رگهاي خود اين جادوي بي آزرم تا كند آلوده با آن شير پس براي آن كه رد فكر او گم كند فكرم مي كند رفتار با من نرم ليك چه غافل نقشه هاي او چه بي حاصل نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش او نمي داند كه روييده است هستي پر بار من در منجلاب زهر و نمي داند كه من در زهرمي شويم پيكر هر گريه ‚ هر خنده در نم زهر ‚ است كرم فكر من زنده در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
سلام دوستان عزيز بالاخره امتحانات تموم شد و منم اومدم . از همهي بچههايي كه تو اين 1 ماه اومدن و با نظراتشون خوشحالم كردن ممنونم . دستتون درد نكنه ايشاالله جبران مي كنم. خوب اينم از پستِ بعد از امتحانات . با تشكر مديريت وبلاگ : الهام
دستي افشان، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد، هر قطره شود خورشيد باشد كه به صد سوزن نور، شب ما را بكند روزن روز. ما بي تاب، و نيايش بي رنگ. از مهر لبخندي كن، بنشان بر لب ما باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو.
ما هسته پنهان تماشاييم.
ز تجلي ابري كن، بفرست،كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوري بشكافيم، باشد كه بباليم و
به خورشيد تو پيونديم.
ما جنگل انبوه دگرگوني.
از آتش همرنگي صد اخگر برگير، بر هم تاب، برهم پيچ:
شلاقي كن،و بزن بر تن ما
باشد كه ز خاكستر ما، در ما، جنگل يكرنگي بدر آرد سر.
چشمان بسپرديم، خوابي لانه گرفت. نم زن بر چهره ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم، و شود سيراب
از تابش تو، و فرو افتد.
بينايي ره گم كرد.
ياري كن، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد كه تراود در ما، همه تو.
ما چنگيم: هر تار از ما دردي، سودايي. زخمه كن از آرامش ناميرا، ما را بنواز
باشد كه تهي گرديم، آكنده شويم از والا « نت » خاموشي.
آيينه شديم، ترسيديم از هر نقش.
خود را در ما بفكن.
باشد كه فرا گيرد هستي ما را، و دگر نقشي ننشيند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته كن از بي شكلي گذران از مرواريد زمان و مكان
باشد كه بهم پيوندد همه چيز، باشد كه نماند
مرز،كه نماند نام.
اي دور از دست! پر تنهايي خسته است.
گه گاه، شوري بوزان
باشد كه شيار پريدن در تو شود خاموش. سهراب سپهری |