تبليغاتX
زیر باران باید رفت
عشق در لحظه اي پديد می‌آيد،دوست داشتن در امتداد زمان،‌اين اساسی‌ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است

بهارم ، دخترم ، چون خنده صبح

اميدي مي دمد در خنده ي تو

به چشم خويشتن مي بينم از دور

بهار دلكش آينده تو

O Bahar, my daughter, like the laugher

Of the dawn, your laugh blooms hope

With my own eyes I can see

Pleasant spring of your future

*************

هوا ، هواي بهار است و باده ، باده ناب

به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب

در اين پياله ندانم چه ريختي ، پيداست

كه خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

It is spring and the wine is pure

It is the time to sip wine happily

I wonder what is in this goblet

As if water and fire are mingled beautifully

*************

شكفتي همچو گل در بازوانم

درخشيدي چو مي در جام جانم

به بال نغمه ي آن چشم وحشي

كشاندي تا بهشت جاودانم

You bloomed like a flower in my embrace

Shined like wine in the goblet of my soul

With the wings of the song of those wild eyes

Flew me towards the everlasting paradise

*************

هر كه بر لوح جهان نقش نيافزايد ز خويش

بي گمان چون نقش پا محو است در موج فنا

Whoever does not leave on the tablet of the world an imperission

Undoubtedly will be eliminated as the foot print by the wave of annihilation

  فريدون مشيري

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 6:55 قبل از ظهر  توسط الهام | 

سايه شدم، و صدا كردم:

كو مرز پريدن ها، ديدن ها؟ كو اوج « نه من »، دره « او » ؟

و ندا آمد: لب بسته بپو.

مرغي رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.

و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهايي تنها باد!

دستم در كوه سحر « او » مي چيد، « او » مي چيد.

و ندا آمد: و هجومي از خورشيد.

از صخره شدم بال. در هر گام، دنيايي تنهاتر، زيباتر.

و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!

آوازي از ره دور: جنگل ها مي خوانند؟

و ندا آمد: خلوت ها مي آيند.

و شياري ز هراس.

و ندا آمد، پرده ز هم وا بايد، درها هم

و ندا آمد: پرها هم.

 

برخورد

نوری به زمین فرود آمد
 دو جا پا بر شن های بیابان دیدم
از کجا آمده بود ؟
 به کجا می رفت ؟
تنها دو جاپادیده می شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود
ناگهان جا پا ها به راه افتادند
روشنی همراهشان می خزید
جا پا ها گم شدند
خود را از روبرو تماشا کردم
گودالی از مرگ پر شده بود
و من در مرده خود به راه افتادم
صدای پایم را ازراه دوری می شنیدم
 شاید از بیابانی می گذشتم
انتظاری گمشده با من بود
 ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد
 و من در اضطرابی زنده شدم
 دو جا پا هستی ام را پر کرد
از کجا آمده بود؟
به کجا می رفت ؟
تنها دو جاپا دیده می شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود

                                                                     سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 6:40 قبل از ظهر  توسط الهام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت :
هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست

پیوندهای روزانه
Love & Hope
THE WATER’S FOOTSTEPS
صدای پای آب
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
آرشیو موضوعی
سهراب سپهری
فروغ فرخزاد
تصاویر
فریدون مشیری
زندگی نامه
احمد شاملو
Love
اخوان ثالث
پیوندها
welcom to my world
* My weblog * Love & Hope *
یک نقطه
بی قرار
مطالب عشقولانه
تازه های ادبی
کلماتی از یک کوهنورد
همیشه با عشق
عشق و دوست داشتن
استاد محمد رضا شجریان
معصوم
فصل خاکستری
عصر جدید
عشق نم خورده ( تنگنا )
کسي صدايم مي زند ...
پژواک
الهه ناز
smack
اگه بودی حالا...
.:.حرف دل.:.
بی سرزمین ترازباد...
باران عشق
خرابات
در خیابان های سرد شب
شبهای دلگیر اما پر ستاره
مطالب پراکنده
کوتاهتر از یک خواب
م-ح-آدمک
شاخه گلی برای تو ...
.•*..*•. الهه ی بیداری.•*..*•.
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

welcom to my world