![]() |
![]() |
|
| عشق در لحظه اي پديد میآيد،دوست داشتن در امتداد زمان،اين اساسیترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 بهمن1385ساعت 6:50 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
كنار چشمهي نوش تو تشنه جان دادن به جان دوست كه افسانهي غم انگيزي است بهار عمر من بينواي مسكين بود همان زمان كه تو گفتي به من « چه پاييزيست » Dying of thirst at your sweet spring By your dear soul is a sorrowful story It was the spring of my life, the misfortunate one When you addressed me "what an autumn!" ************* اي رهگذران وادي هستي از وحشت مرگ ميزنم فرياد بر سينه سرد گور بايد خفت هر لحظه به مار بوسه بايد داد O the wayfarers of the mortal world I cry, out of the fear of death One must sleep in the cold bed of graves Every moment must give kiss to snakes ************* من تشنه اين هواي جان بخشم ديوانه اين بهار و پاييزم تا مرگ نيامدست برخيزم در دامن زندگي بياويزم I am thirsty for this fresh air Mad for this spring and autumn Before death calls on me I should get up and cling to the life ************* شبهاي بيپايان نخفتم پيغام انسان را به انسان باز گفتم Many nights I stayed awake To retell the message of man to another man فريدون مشيري
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 6:53 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
سلام دوستان عزيز بالاخره امتحانات تموم شد و منم اومدم . از همهي بچههايي كه تو اين 1 ماه اومدن و با نظراتشون خوشحالم كردن ممنونم . دستتون درد نكنه ايشاالله جبران مي كنم. خوب اينم از پستِ بعد از امتحانات . با تشكر مديريت وبلاگ : الهام
دستي افشان، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد، هر قطره شود خورشيد باشد كه به صد سوزن نور، شب ما را بكند روزن روز. ما بي تاب، و نيايش بي رنگ. از مهر لبخندي كن، بنشان بر لب ما باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو.
ما هسته پنهان تماشاييم.
ز تجلي ابري كن، بفرست،كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوري بشكافيم، باشد كه بباليم و
به خورشيد تو پيونديم.
ما جنگل انبوه دگرگوني.
از آتش همرنگي صد اخگر برگير، بر هم تاب، برهم پيچ:
شلاقي كن،و بزن بر تن ما
باشد كه ز خاكستر ما، در ما، جنگل يكرنگي بدر آرد سر.
چشمان بسپرديم، خوابي لانه گرفت. نم زن بر چهره ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم، و شود سيراب
از تابش تو، و فرو افتد.
بينايي ره گم كرد.
ياري كن، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد كه تراود در ما، همه تو.
ما چنگيم: هر تار از ما دردي، سودايي. زخمه كن از آرامش ناميرا، ما را بنواز
باشد كه تهي گرديم، آكنده شويم از والا « نت » خاموشي.
آيينه شديم، ترسيديم از هر نقش.
خود را در ما بفكن.
باشد كه فرا گيرد هستي ما را، و دگر نقشي ننشيند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته كن از بي شكلي گذران از مرواريد زمان و مكان
باشد كه بهم پيوندد همه چيز، باشد كه نماند
مرز،كه نماند نام.
اي دور از دست! پر تنهايي خسته است.
گه گاه، شوري بوزان
باشد كه شيار پريدن در تو شود خاموش. سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 بهمن1385ساعت 6:0 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت : هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست |
| پیوندهای روزانه |
|
Love & Hope THE WATER’S FOOTSTEPS صدای پای آب آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سهراب سپهری فروغ فرخزاد تصاویر فریدون مشیری زندگی نامه احمد شاملو Love اخوان ثالث |
|
RSS
|