![]() |
![]() |
|
| عشق در لحظه اي پديد میآيد،دوست داشتن در امتداد زمان،اين اساسیترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است |
|
گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند. شب سليس است، و يكدست، و باز. شمعداني ها و صدادارترين شاخه فصل،ماه را مي شنوند. *** پلكان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسيم، *** گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا. و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند. پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 آبان1385ساعت 5:19 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 آبان1385ساعت 6:1 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه اي در قفس است. *** حرفهايم، مثل يك تكه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابي لب درگاه شمايت كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد. *** و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست همچناني كه فلز، زيوري نيست به اندام كلنگ. در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند. پي گوهر باشيد. لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد. *** و من آنان را، به صداي قدم پيك بشارت دادم و به نزديكي روز، و به افزايش رنگ. به طنين گل سرخ، پشت پرچين سخن هاي درشت. *** و به آنان گفتم: هر كه در حافظه چو ببيند باغي صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند. هر كه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود . آنكه نوراز سر انگشت زمان بر چيند مي گشايد گره پنجره ها را با آه. *** زير بيدي بوديم. برگي از شاخه بالاي سرم چيدم، گفتم: چشم را باز كنيد، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟ مي شنيدم كه بهم مي گفتند: سحر ميداند، سحر! *** سر هر كوه رسولي ديدند ابر انكار به دوش آوردند. باد را نازل كرديم تا كلاه از سرشان بردارد. چشمشان پر داوودي بود، چشمشان را بستيم. دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش. جيبشان را پر عادت كرديم. خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 آبان1385ساعت 6:15 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
تا ابد در اوج قدرت زيستن ملك هستي را مسخر داشتن بر تو ارزاني كه ما را خوش تر است لذت يك لحظه مادر داشتن Living at the crest of power forever having the world under power forever means nothing to me at all compared to the joy of mother's affection for a moment گفتي كه چو خورشيد زنم سوي تو پر چون ماه شبي مي كشم از پنجره سر اندوه كه خورشيد شدي تنگ غروب افسوس كه مهتاب شدي تنگ سحر You promised to fly to me like the sun you promised to come to visit me like the moon alas you became the sun but at the dusk alas you became moonlight but at the dawn اي مرغ آفتاب زنداني ديار شب جاوداني ام يك روز از دريچه زندان من بتاب O the bird of the Sun I am a captive in the land of boundless night one day shine through the window of my jail فريدون مشيري |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 6:21 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
پشت كاجستان، برف. برف، يك دسته كلاغ. جاده يعني غربت. باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب. شاخ پيچك، و رسيدن، و حياط. *** من، و دلتنگ، و اين شيشه خيس. مي نويسم، و فضا. مي نويسم، و دو ديوار، و چندين گنجشك. *** يك نفر دلتنگ است. يك نفر مي بافد. يك نفر مي شمرد. يك نفر مي خوابد. *** زندگي يعني: يك سار پريد. از چه دلتنگ شدي؟ دلخوشي ها كم نيست: مثلا اين خورشيد، كودك پس فردا، كفتر آن هفته. *** يك نفر ديشب مرد و هنوز، نان گندم خوب است. و هنوز، آب مي ريزد پايين، اسب ها مي نوشند. *** قطره ها در جريان، برف بر دوش سكوت و زمان روي ستون فقرات گل ياس سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 آبان1385ساعت 5:25 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 5:53 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
سهراب سپهري در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنيا آمد. پدرش اسدالله سپهري کارمند اداره
پست و تلگراف بود و هنگامي که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با اين حال به هنر و ادب
علاقه اي وافر داشت. نقاشي مي کرد، تار مي ساخت و خط خوبي هم داشت.
سپهري در سال هاي نوجواني پدرش را از دست داد و در يکي از شعرهاي دوره جواني از پدرش ياد
کرده است (خيال پدر) يکسال بعد از مرگ او سروده است:
در عالم خيال به چشم آمدم پدر کز رنج چون کمان قد سروش خميده بود دستي کشيده بر سر رويم به لطف و مهر يک سال مي گذشت، پسر را نديده بود
مادر سپهري فروغ ايران سپهري بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستي سهراب را به عهده گرفت و
سپهري او را بسيار دوست مي داشت.
دوره کودکي سپهري در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدايي را در دبستان خيام اين شهر
گذرانيد.
سپهري دانش آموزي منظم و درس خوان بود و درس ادبيات را دوست داشت و به خوش نويسي علاقه
مند بود.
سپهري در سال هاي کودکي شعر هم مي گفت، يک روز که به علت بيماري در خانه مانده و به
مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان نکردم هيچ يادي از دبستان ز درد دل شب و روزم گرفتار ندارم من دمي از درد آرام
در مهرماه 1319 سپهري به دوره دبيرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن را به پايان رساند.
سهراب از سال چهارم دبيرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 يعني اندکي بيش از يک سال
بعد از به پايان رساندن دوره دو ساله دانش سراي مقدماتي به استخدام اداره فرهنگ کاشان (اداره
آموزش و پرورش) در آمد و تا شهريور 1327 در اين اداره ماند.
در اين هنگام در امتحانات ادبيات شرکت کرد و ديپلم کامل دوره دبيرستان را نيز گرفت.
سال بعد او به دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران رفت. وقتي که در اين دانشکده بود، نخستين
دفتر شعرهايش را چاپ کرد و مشفق کاشاني با ديدن شعرهاي سپهري پيش بيني کرد که او در آينده
آثار ارزشمندي به ادبيات ايران هديه خواهد داد.
اولين کتاب سپهري با نام "مرگ رنگ" در تهران منتشر شد که به سبک نيما يوشيج بود.
سپهري دومين مجموعه شعر خود را با نام "زندگي خواب ها" در سال 1332 سرود و در همين سال بود
که دوره ليسانس نقاشي را در دانشکده هنرهاي زيبا با رتبه اول و دريافت نشان اول علمي به پايان
رساند.
از سال 1332 به بعد، زندگي سپهري در گشت و گذار و مطالعه نقاشي و حکاکي در پاريس، رم و هند
و شرکت در نمايشگاه ها و آموختن و تدريس نقاشي گذشت، تا جايي که بعضي او را "شاعري نقاش"
خوانده اند و بعضي ديگر "نقاشي شاعر".
سهراب در سال 1337 دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق انده" را آماده چاپ کرد ولي موفق به چاپ آنها
نشد و سرانجام در سال 1340 اين دو کتاب به انضمام "زندگي خواب ها" زير عنوان "آوار کتاب" منتشر
شد.
در اين کتاب مي توان به جلوه هاي زبان خاص سپهري برخورد کرد و همچنين شور و شوق آميختگي با
طبيعت را- که در شعرهاي بعدي کاملاً واضح مي شود- بيشتر ديد.
در "شرق اندوه" سپهري از هر نظر تحت تاثير غزليات مولوي است و شعرهاي اين مجموعه همه
شادمانه و شورانگيزند.
دو شعر بلند "صداي پاي آب" و "مسافر" پنجمين و ششمين کتاب هاي او هستند.
شهرت سپهري از سال 1344 و با انتشار شعر بلند "صداي پاي آب" آغاز شد. در "صداي پاي آب"
است که محتواي ويژه ي شعر سپهري فرمش را مي يابد. فرم و محتواي شعر سپهري، از "صداي پاي
آب" به بعد به هماهنگي مي رسند.
"صداي پاي آب"، کنايه از صداي پاي مسافري در سفر زندگي است.
اين شعر که روز به روز بر شهرت و محبوبيت او افزود، اولين بار در فصلنامه ي آرش در آبان همان سال
منتشر شد.
سپهري که تمام عمرش را به دور از جنجال روزنامه ها و مجلات و فقط با دوستان اندک و تنهايي خود
مي زيست و بدين سبب از طرف نشريات جدي گرفته نشده بود، در سال 1345 با انتشار شعر بلند
"مسافر" که يکي از درخشان ترين شعرهاي فارسي است، بزرگي و شاعري اش را بر نشريات تحميل
کرد.
"مسافر" تأمل و سير و سفر شاعر است در فلسفه ي زندگي.
"جحم سبز" هفتمين مجموعه شعري سپهري و کامل ترين آنها است.
"حجم سبز" پايان آخرين جستجوي هاي سپهري در شعر "مسافر" اوست. گويي پاسخ همه پرسش
ها را يافته و به همه حقايق رسيده است.
|