تبليغاتX
زیر باران باید رفت
عشق در لحظه اي پديد می‌آيد،دوست داشتن در امتداد زمان،‌اين اساسی‌ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 6:58 قبل از ظهر  توسط الهام | 

زن دم درگاه بود

 

با بدني از هميشه.

 

رفتم نزديك:

 

چشم، مفصل شد.

 

حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.

 

سايه بدل شد به آفتاب.

 

***

رفتم قدري در آفتاب بگردم.

 

دور شدم در اشاره هاي خوشايند:

 

رفتم تا وعده گاه كودكي و شن،

 

تا وسط اشتباه هاي مفرح،

 

تا همه چيزهاي محض.

 

رفتم نزديك آب هاي مصور،

 

پاي درخت شكوفه دار گلابي

 

با تنه اي از حضور.

 

نبض مي آميخت با حقايق مرطوب.

 

حيرت من با درخت قاتي مي شد.

 

ديدم در چند متري ملكوتم.

 

ديدم قدري گرفته ام.

 

انسان وقتي دلش گرفت

 

از پي تدبير مي رود.

 

من هم رفتم.

 

***

رفتم تا ميز

 

تا مزه ماست، تا طراوت سبزي

 

آنجا نان بود و استكان و تجرع

 

حنجره مي سوخت در صراحت ودكا

 

***

باز كه گشتم

 

زن دم درگاه بود

 

با بدني از هميشه هاي جراحت

 

حنجره جوي آب را

 

قوطي كنسرو خالي

 

زخمي مي كرد

                                                              سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط الهام | 

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

 

راهي بجز گريز برايم نمانده است

 

اين عشق آتشين پر از درد بي‌اميد

 

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

 

 

رفتم ، كه داغ بوسه‌ي پر حسرت ترا

 

با اشك‌هاي ديده ز لب شستشو دهم

 

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

 

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

 

 

رفتم مگو ، مگو كه چرا رفت ، ننگ بود

 

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

 

از پرده‌ي خموشي و ظلمت ، چو نور صبح

 

بيرون فتاده بد به يكبار راز ما

 

 

رفتم ، كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم

 

در لابلاي دامن شبرنگ زندگي

 

رفتم ، كه در سياهي يك گور بي نشان

 

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي

 

 

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

 

از خنده‌هاي وحشي طوفان گريختم

 

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

 

آسوده از ملامت وجدان گريختم

 

 

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

 

ديگر سراغ شعله‌ي آتش ز من مگير

 

ميخواستم كه شعله شوم سركشي كنم

 

مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

 

 

روحي مشوّشم كه شبي بي‌خبر ز خويش

 

در دامن سكوت بتلخي گريستم

 

نالان ز كرده‌ها و پشيمان ز گفته‌ها

 

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

 

                                                                      فروغ فرّخزاد
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط الهام | 

آسمان آبي تر،

 

آب، آبي تر.

 

من در ايوانم، رعنا سر حوض.

 

***

رخت مي شويد رعنا.

 

برگ ها مي ريزد.

 

مادرم صبحي مي گفت:موسم دلگيري است.

 

من به او گفتم: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست

 

زن همسايه در پنجره اس، تور مي بافد، مي خواند.

 

من « ودا » مي خوانم، گاهي نيز

 

طرح مي ريزم سنگي، مرغي، ابري.

 

***

آفتابي يكدست.

 

سارها آمده اند.

 

تازه لادن ها پيدا شده اند.

 

من اناري را، مي كنم دانه، به دل مي گويم:

 

خوب بود اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا بود

 

مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم

 

مادرم مي خندد.

 

رعنا هم.

                                                            سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط الهام | 

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 5:43 قبل از ظهر  توسط الهام | 

كفشهايم كو ؟

 

چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟

 

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

 

مادرم در خواب است .

 

و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر .

 

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد

 

و نسيمي خنك از حاشيه سبز خواب مرا مي روبد .

 

بوي هجرت مي آيد :

 

بالش من پر آواز پر چلچله هاست .

 

صبح خواهد شد

 

و به اين كاسه آب

 

آسمان هجرت خواهد كرد .

 

بايد امشب بروم .

 

***

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

 

حرفي از جنس زمان نشنيدم .

 

هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود .

 

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد .

 

هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت .

 

من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد

 

وقتي از پنجره مي بينم حوري

 

- دختر بالغ همسايه

 

پاي كمياب ترين نارون روي زمين

 

فقه ميخواند

 

***

چيزهايي هم هست، لحظه هايي پر اوج

 

( مثلاً شاعره اي را ديدم

 

آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش

 

آسمان تخم گذاشت .

 

و شبي از شبها

 

مردي از من پرسيد

 

تا طلوع انگور، چند ساعت در راه است ؟

 

بايد امشب بروم

 

***

بايد امشب چمداني را

 

كه اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

 

و به سمتي بروم

 

كه درختان حماسي پيداست،

 

روبه آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .

 

يك نفر باز صدا زد : سهراب !

 

كفش هايم كو ؟

                                                              سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 4:19 قبل از ظهر  توسط الهام | 

از چهره‌ي طبيعت افسونكار

 

بر بسته‌ام دو چشم پر از غم را

 

تا ننگرد نگاه تب آلودم

 

اين جلوه‌هاي حسرت و ماتم را

 

 

پاييز اي مسافر خاك آلوده

 

 در دامنت چه چيز نهان داري

 

جز برگهاي مرده و خشكيده

 

ديگر چه ثروتي به جهان داري

 

 

جز غم چه مي‌دهد به دل شاعر

 

سنگين غروب تيره و خاموشت ؟

 

جز سردي و ملال چه مي‌بخشد

 

بر جان دردمند من آغوشت ؟

 

 

در دامن سكوت غم افزايت

 

اندوه خفته مي‌دهد آزارم

 

آن آرزوي گمشده مي‌رقصد

 

در پرده‌هاي مبهم پندارم

 

 

پائيز ، اي سرود خيال انگيز

 

پائيز ، اي ترانه‌ي محنت بار

 

پائيز ، اي تبسم افسرده

 

بر چهره‌ي طبيعت افسونكار

 

                                                               فروغ فرّخزاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 4:23 قبل از ظهر  توسط الهام | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 5:2 قبل از ظهر  توسط الهام | 

آه، در ايثار سطح ها چه شكوهي است!

 

اي سرطان شريف عزلت!

 

سطح من ارزاني تو باد!

 

***

يك نفر آمد

 

تا عضلات بهشت

 

دست مرا امتداد داد.

 

يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب

 

در وسط دگمه هاي پيراهنش بود.

 

از علف خشك آيه هاي قديمي

 

پنجره مي بافت.

 

مثل پريروزهاي فكر، جوان بود.

 

حنجره اش از صفات آبي سط ها

 

پر شده بود.

 

يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد.

 

روي سرم سقفي از تناسب گل ها كشيد.

 

عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد.

 

ميز مرا زير معنويت باران نهاد.

 

بعد، نشستيم.

 

حرف زديم از دقيقه هاي مشجر،

 

از كلماتي كه زندگاني شان، در وسط آب مي گذشت.

 

فرصت ما زير ابرهاي مناسب

 

مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه

 

حجم خوشي داشت.

 

***

نصفه شب بود، از تلاطم ميوه

 

طرح درختان عجيب شد.

 

رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.

 

بعد

 

دست در آغاز جسم آب تن