تبليغاتX
زیر باران باید رفت
عشق در لحظه اي پديد می‌آيد،دوست داشتن در امتداد زمان،‌اين اساسی‌ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است

با سبد رفتم به ميدان، صبحگاهي بود.

 

ميوه ها آواز مي خواندند.

 

ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند.

 

در طبق ها، زندگي روي كمال پوست ها خواب سطوح جاودان مي ديد.

 

اضطراب باغ ها در سايه هر ميوه روشن بود.

 

گاه مجهولي ميان تابش به ها شنا مي كرد.

 

هر اناي رنگ خود را تا زمين پارسايان گسترش مي داد.

 

بينش هم شهريان، افسوس،

 

بر محيط رونق نارنج ها خط مماسي بود.

 

***

من به خانه بازگشتم، مادرم پرسيد:

 

ميوه از ميدان خريدي هيچ؟

 

- ميوه هاي بي نهايت را كجا مي شد ميان اين سبد جا داد؟

 

- گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب.

 

- امتحان كردم اناري را

 

انبساطش از كنار اين سبد سر رفت.

 

- به چه شد، آخر خوراك ظهر...

 

-  ...

 

***

ظهر از آيينه ها تصوير به تا دور دست زندگي مي رفت

                                                             سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 7:7 قبل از ظهر  توسط الهام | 

من در اين تاريكي

 

فكر يك بره روشن هستم

 

كه بيايد علف خستگي ام را بچرد.

 

***

من در اين تاريكي

 

امتدادتر بازوهايم را

 

زير باراني مي بينم

 

كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.

 

***

من در اين تاريكي

 

در گشودم به چمن هاي قديم،

 

به طلايي هايي، كه به ديواراساطير تماشا كرديم.

 

***

من در اين تاريكي

 

ريشه ها را ديدم

 

و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم

                                                             سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 6:46 قبل از ظهر  توسط الهام | 

شب سرشاري بود.

 

رود از پاي صنوبرها، تا فراترها مي رفت.

 

دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود.

 

***

در بلندي ها،‌ما.

 

دورها گم، سطح ها شسته، و نگاه از همه شب نازك تر.

 

دست هايت، ساقه سبز پيامي را مي داد به من

 

و سفالينه انس، با نفس هايت آهسته ترك مي خورد

 

و تپش هامان مي ريخت به سنگ.

 

از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ ها

 

و لعاب مهتاب، روي رفتارت.

 

تو شگرف، تورها، و برازنده خاك.

 

***

فرصت سبز حيات،‌به هواي خنك كوهستان مي پيوست.

 

سايه ها بر مي گشت.

 

و هنوز، در سر راه نسيم،

 

پونه هايي كه تكان مي خورد،

 

جذبه هايي كه بهم مي يخت

                                                               سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط الهام | 

روزي كه

 

دانش لب آب زندگي مي كرد،

 

انسان

 

در تنبلي لطيف يك مرتع

 

با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود.

 

در سمت پرنده فكر مي كرد.

 

 نبض درخت، نبض او مي زد.

 

مغلوب شرايط شقايق بود.

 

مفهوم درشت شط

 

در قعر كلام او تلاطم داشت.

 

انسان

 

در متن عناصر

 

مي خوابيد.

 

نزديك طلوع ترس، بيدار

 

مي شد.

 

***

اما گاهي

 

آواز غريب رشد

 

در مفصل ترد لذت

 

مي پيچيد.

 

زانوي عروج

 

خاكي مي شد.

 

آن وقت

 

انگشت تكامل

 

در هندسه دقيق اندوه

 

تنها مي ماند.

                                                            سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 6:7 قبل از ظهر  توسط الهام | 

صداي آب مي آيد، مگر در نهر تنهايي چه مي شويند؟

 

لباس لحظه ها پاك است.

 

ميان آفتاب هشتم دي ماه

 

طنين برف، نخ هاي تماشا، چكه هاي وقت.

 

طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.

 

چه مي خواهيم؟

 

بخار فصل گرد واژه هاي ماست.

 

دهان گلخانه فكر است.

 

***

سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.

 

ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.

 

***

چرا مردم نمي دانند

 

كه لادن اتفاقي نيست،

 

نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آب هاي شط ديروز است؟

 

چرا مردم نمي دانند

 

كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است؟

                                                               سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 6:54 قبل از ظهر  توسط الهام | 

ظهر بود.

 

ابتدي خدا بود.

 

ريك زار عفيف

 

گوش مي كرد،

 

حرف هاي اساطيري آب را مي شنيد.

 

آب مثل نگاهي به باد ادراك.

 

لك لك

 

مثل يك اتفاق سفيد

 

بر لب بركه بود.

 

حجم مرغوب خود را

 

در تماشاي تجرد مي شست.

 

چشم

 

وارد فرصت آب مي شد.

 

طعم پاك اشارات

 

روي ذوق نمك زار از ياد مي رفت.

 

***

باغ سبز تقرب

 

تا كجاي كوير

 

صورت ناب يك خواب شيرين؟

 

***

اي شبيه

 

مكث زيبا

 

در حريم علف هاي قربت!

 

در چه سمت تماشا

 

هيچ خوشرنگ

 

سايه خواهد زد؟

 

كي

 

انسان

 

مثل آواز ايثار

 

در كلام فضا كشف خواهد شد؟

 

***

اي شروع لطيف!

 

جاي الفاظ مجذوب، خالي!

                                                             سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 7:13 قبل از ظهر  توسط الهام | 

امشب

 

در يك خواب عجيب

 

رو به سمت كلمات

 

باز خواهد شد.

 

باد چيزي خواهد گفت.

 

سيب خواهد افتاد،

 

روي او صاف زمين خواهد غلتيد،

 

تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.

 

سقف يك وهم فرو خواهد ريخت.

 

چشم

 

هوش محزون نباتي را خواهد ديد.

 

پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد.

 

راز، سر خواهد رفت.

 

ريشه زهد زمان خواهد پوسيد.

 

سر راه ظلمات