![]() |
![]() |
|
| عشق در لحظه اي پديد میآيد،دوست داشتن در امتداد زمان،اين اساسیترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است |
|
واي از عاشقي و بخت سياه آه از دست پري رويان آه Woe is me for loving and black lot woe is me for loving and unfaithful love |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 6:25 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
پنجره را به پهناي جهان ميگشايم : جاده تهي است . درخت گرانبار شب است . ساقه نميلرزد ، آب از رفتن خسته است : تو نيستي ، نوسان نيست . تو نيستي ، و تپيدن گردابي است . تو نيستي ، و غريو رودها گويا نيست ، و درهها ناخواناست . ميآيي : شب از چهرهها برميخيزد ، راز از هستي ميپرد . ميروي : چمن تاريك ميشود ، جوشش چشمه ميشكند . چشمانت را ميبندي : ابهام به علف ميپيچد . سيماي تو ميوزد ، و آب بيدار ميشود . ميگذري ، و آينه نفس ميكشد . جاده تهي است . تو باز نخواهي گشت ، و چشم به راه تو نيست . پگاه ، دروگران از جادهي روبرو سر ميرسند : رسيدگي خوشههايم را به رؤيا ديدهاند . سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 6:18 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
كور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ
: I will say to the blind How delightful is garden سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 7:11 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
ميان لحظه و خاك ، ساقه گرانبار هراسي نيست . همراه ! ما به ابديت گلها پيوستهايم . تابش چشمانت را به يك ريگ و ستاره سپار : تراوش رمزي در شيار تماشا نيست . نه در اين خاك رس نشانه ترس و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت . در صداي پرنده فرو شو . اضطراب بال و پري سيماي ترا سايه نميكند . در پرواز عقاب تصوير ورطه نميافتد سياهي خاري ميان چشم و تماشا نميگذرد . و فراتر : ميان خوشه و خورشيد نهيب داس از هم دريد . ميان لبخند و لب خنجر زمان در هم شكست . سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 6:29 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
در چشم من شمشير در مشت يعني كسي را ميتوان كشت To me taking a sword in fist, means One is able to kill the others فريدون مشيري |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 مرداد1385ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 مرداد1385ساعت 6:52 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
ديدن روي گل و سير چمن نيست بهار به خدا بيرخ معشوق گناه است ، گناه آن بهار است كه بعد از شب جان سوز فراق به هم آميزد ناگه ، دو تبسم ، دو نگاه Spring is not the arrival of flower and verdant by God without beloved to watch them is a sin spring is the entangle of two smiles, two glances after a consuming separation فريدون مشيري |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 مرداد1385ساعت 6:45 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
ازهجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب مرده اي را جان به رگ ها ريخت پا شد از جا در ميان سايه و روشن بانگ زد برمن : مرا پنداشتي مرده و به خاك روزهاي رفته بسپرده ؟ ليك پندار تو بيهوده است پيكر من مرگ را از خويش مي راند سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم با خيالت مي دهم پيوند تصويري كه قرارت را كند در رنگ خود نابود درد را با لذت آميزد در تپش هايت فرو ريزد نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود مرده لب بر بسته بود چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم مي تراويد از تن من درد
نغمه مي آورد بر مغزم هجوم سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 مرداد1385ساعت 6:32 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
عمر ، پا بر دل من مينهد و ميگذرد خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر در بهاري كه دلم نشكفد در خنده يار Time, tramples my heart and treads I am tried of so many springs and falls no wonder if I am not bewitched by flowers and gardens in a spring that my heart does not bloom in my beloved's smile |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
رنگي كنار شب بي حرف مرده است
مرغي سياه آمده از راه هاي دور مي خواند از بلندي بام شب شكست سرمست فتح آمده از راه اين مرغ غم پرست در اين شكست رنگ از هم گسسته رشته ي هر آهنگ تنها صداي مرغك بي باك گوش سكوت ساده مي آرايد با گوشوار پژواك مرغ سياه آمده از راههاي دور بنشسته روي بام بلند شب شكست چون سنگ ‚ بي تكان لغزانده چشم را بر شكل هاي در هم پندارش خوابي شگفت مي دهد آزارش گلهاي رنگ سرزده از خاك هاي شب در جاده اي عطر پاي نسيم مانده ز رفتار هر دم پي فريبي اين مرغ غم پرست نقشي كشد به ياري منقار بندي گسسته است خوابي شكسته است روياي سرزمين افسانه شكفتن گلهاي رنگ را از ياد برده است بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 6:39 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
اما اگر پيكار با نابخردان را شمشير بايد ميگرفتم بر من نگيري ، من به راه مهر رفتم If in combat against the fools I should have taken sword do not to blame me I Just stepped in the path of affection |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
مرغ مهتاب مي خواند ابري در اتاقم ميگريد گلهاي چشم پشيماني مي شكفد درتابوت پنجره ام پيكر مشرق مي لولد مغرب جان مي كند مي ميرد گياه نارنجي خورشيد در مرداب اتاقم مي رويد كم كم بيدارم نپنداريم درخواب سايه شاخه اي بشكسته آهسته خوابم كرد اكنون دارم مي شنوم آهنگ مرغ مهتاب و گلهاي چشم پشيماني را پر پر مي كنم سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 7:7 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
نوري به زمين فرود آمد دو جا پا بر شن هاي بيابان ديدم از كجا آمده بود ؟ به كجا مي رفت ؟ تنها دو جاپاديده مي شد شايد خطايي پا به زمين نهاده بود ناگهان جا پا ها به راه افتادند روشني همراهشان مي خزيد جا پا ها گم شدند خود را از روبرو تماشا كردم گودالي از مرگ پر شده بود و من در مرده خود به راه افتادم ي پايم را ازراه دوري مي شنيدم شايد از بياباني مي گذشتم انتظاري گمشده با من بود ناگهان نوري در مرده ام فرود آمد و من در اضطرابي زنده شدم دو جا پا هستي ام را پر كرد از كجا آمده بود؟ به كجا مي رفت ؟ تنها دو جاپا ديده مي شد شايد خطايي پا به زمين نهاده بود سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 6:44 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 6:36 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
ميتراويد آفتاب از بوتهها ديدمش در دشتهاي نم زده مست اندوه تماشا ، يار باد ، مويش افشان ، گونهاش شبنم زده. لانهاي ديديم ـ لبخندي به دشت ـ پرتوي در آب روشن ريخته . او صدا را در شيار باد ريخت : « جلوهاش با بوي خاك آميخته . » رود ، تابان بود و او موج صدا : « خيره شد چشمان ما در رود وهم . » پرده روشن بود ، او تاريك خواند : « طرح ها در دست دارد دود وهم . » چشم من بر پيكرش افتاد ، گفت : « آفت پژمردگي نزديك او . » دشت : درياي تپش ، آهنگ ، نور . سايه ميزد خندهي تاريك او . سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 مرداد1385ساعت 7:19 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
دريچه باز قفس بر تازگي باغها سرانگيز است . اما ، بال از جنبش رسته است . وسوسه چمنها بيهوده است . ميان پرنده فراموشي بال و پر است . در چشم پرنده قطره بينايي است : ساقه به بالا ميرود . ميوه فرو ميافتد . دگرگوني غمناك است . نور ، آلودگي است . نوسان ، آلودگي است . رفتن آلودگي . پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است . چشمانش پرتو ميوهها را ميراند سرودش بر زير و بم شاخهها پيشي گرفته است . سرشارياش قفس را ميلرزاند . نسيم ، هوا را ميشكند : دريچه قفس بيتاب است . سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 مرداد1385ساعت 7:25 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
فرسود پاي خود را چشمم به راه دور تا حرف من پذيرد آخر كه : زندگي رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود دل را به رنج هجر سپردم ولي چه سود پايان شام شكوه ام صبح عتاب بود چشمم نخورد آب از اين عمر پرشكست اين خانه را تمامي پي روي آب بود پايم خليده خار بيابان جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه ليكن كسي ز راه مددكاري دستم اگر گرفت فريب سراب بود خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد كندي نهفته داشت شب رنج من به دل اما به كار روز نشاطم شتاب بود آبادي ام ملول شد از صحبت زوال بانگ سرور دردلم افسرد كز نخست تصوير جغد زيب تن اين خراب بود سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
پنجره ام به تهي باز شد و من ويران شدم پرده نفس مي كشيد ديوار قير اندود از ميان برخيز پايان تلخ صداههاي هوش ربا فرو ريز لذت خوابم مي فشارد فراموشي مي بارد پرده نفس مي كشد شكوفه خوابم مي پژمرد تا دوزخ ها بشكافند تا سايه ها بي پايان شوند تا نگاهم رها گردد در هم شكن بي جنبشي ات را و از مرز هستي من بگذر سياه سرد بي تپش گنگ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط الهام |
|
و در كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيمو در حرارت يك سيب on which land Anدست و رو شستيم We sat on the nothingness
And we washed our handAnd face in the warmness of an apple
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
سلام
دوستان عزیز از امروز قصد دارم یک سری عکس جالب بزارم توی وبلاگم . دوست دارم نظرتون رو بدونم . اگه خوب نبود خبرم کنید . با تشکر مدیریت وبلاگ - الهام
اینم از اولین عکس :
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
قصه ام ديگر زنگار گرفت با نفس هاي شبم پيوندي است پرتويي لغزد اگر بر لب او گويدم دل : هوس لبخندي است خيره چشمانش با من گويد كو چراغي كه فروزد دل ما ؟ هر كه افسرد به جان با من گفت آتشي كو كه بسوزد دل ما؟ خشت مي افتد ازاين ديوار رنج بيهوده نگهبانش برد دست بايد نرود سوي كلنگ سيل اگر آمد آسانش برد باد نمناك زمان مي گذرد رنگ مي ريزد از پيكر ما خانه را نقش فساد است به سقف سرنگون خواهد شد بر سرما گاه مي لرزد با روي سكوت غولها سر به زمين مي سايند پاي در پيش مبادا بنهيد چشم ها در ره شب مي پايند تكيه گاهم اگر امشب لرزيد بايدم دست به ديوار گرفت با نفس هاي شبم پيوندي است قصه ام ديگر زنگار گرفت سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
اشك از چشمهي چشم ميجوشد عميقتر كه بنگري به چشمهي قلب ميرسي . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 7:24 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
زندگي پر است از چهار راههايي كه سر هر چهار راه چراغ راهنمايي نصب شده است ايست احتياط حركت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 7:3 قبل از ظهر توسط الهام |
|
و در مسير سفر مرغ هاي نشاط
غبار تجربه را از نگاه من شستند
And along the path , the birds of Bagh-e-Neshat
Washed away from my look the dust of experience
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 6:53 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
در باغي رها شده بودم نوري بيرنگ و سبك بر من مي وزيد آيا من خود بدين باغ آمده بودم و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود ؟ هواي باغ از من مي گذشت اخ و برگش در وجودم ميلغزيد آيا اين باغ سايه روحي نبود كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود ؟ ناگهان صدايي باغ را در خود جا داد صدايي كه به هيچ شباهت داشت گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي كرد هميشه از روزنه اي نا پيدا اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود سر چشمه صدا گم بود من ناگاه آمده بودم خستگي در من نبود راهي پيموده نشد آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت ؟ ناگهان رنگي دميد پيكري روي علفها افتاده بود انشاني كه شباهت دوري با خود داشت باغ درته چشمانش بود و جا پاي صدا همراه تپش هايش زندگي اش آهسته بود وجودش بي خبري شفافم را آشفته بود وزشي برخاست دريچه اي بر خيرگي ام گشود روشني تندي به باغ آمد باغ مي پژمرد و من به درون دريچه رها مي شدم سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 7:15 قبل از ظهر توسط الهام |
|
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد
حضور " هيچ " ملايم را به من نشان بدهيد
Take me to the isolation of life dimension
Show me the presence of mild " null "
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 6:52 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
شب سردي است و من افسرده راه دوري است و پايي خسته تيرگي هست و چراغي مرده مي كنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدمها سايه اي از سر ديوار گذشت غمي افزود مرا بر غم ها فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا به دل من قصه ها ساز كند پنهاني نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر سحر نزديك است هر دم اين بانگ برآرم از دل واي اين شب چه قدر تاريك است خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟ صخره اي كو كه بدان آويزم ؟ مثل اين است كه شب نمناك است ديگران را هم غم هست به دل غم من ليك غمي غمناك است سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 مرداد1385ساعت 7:51 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
روي علف ها چكيده ام من شبنم خواب آلود يك ستاره ام كه روي علف هاي تاريكي چكيده ام جايم اينجا نبود نجواي نمناك علف ها را مي شنوم جايم اينجا نبود فانوس در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند كجاميرود اين فانوس اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟ بر سكوي كاشي افق دور نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد باران پرخزه مستي بر ديوار تشنه روحم مي چكد من ستاره چكيده ام از چشم ناپيداي خطا چكيده ام شب پر خواهش و پيكر گرم افق عريان بود رگه سپيد مر مر سبز چمن زمزمه مي كرد و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد پريان مي رقصيدند و آبي جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود زمزمه هاي شب مستم مي كرد پنجره رويا گشوده بود و او چون نسيمي به درون وزيد اكنون روي علفها هستم و نسيمي از كنارم مي گذرد تپش ها خاكستذ شده اند آي پوشان نمي رقصند فانوس آهسته پايين و بالا مي رود هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد چشمانش خوابي را گم كرده بود جاده نفس مفس مي زد صخره ها چه هوسناكش بوييدند فانوس پر شتاب تا كي مي لغزي در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ ؟ زمزمه هاي شب پژمرد رقص پريان پايانن يافت كاش اينجا نچكيده بودم هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد فانوس از كنار ساحل به راه افتاد كاش اينجا در بستر علف تاريكي نچكيده بودم فانوس از من مي گريزد چگونه برخيزم ؟ به استخوان سرد علف ها چسبيده ام و دور از من فانوس درگهواره خروشان دريا شست و شو مي كند سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 7:12 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت : هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست |
| پیوندهای روزانه |
|
Love & Hope THE WATER’S FOOTSTEPS صدای پای آب آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سهراب سپهری فروغ فرخزاد تصاویر فریدون مشیری زندگی نامه احمد شاملو Love اخوان ثالث |
|
RSS
|