تبليغاتX
زیر باران باید رفت
عشق در لحظه اي پديد می‌آيد،دوست داشتن در امتداد زمان،‌اين اساسی‌ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است

روزی

 

خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد .

 

در رگ‏ها ، نور خواهم ریخت

 

و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

 

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد

 

زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید

 

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !

 

دوره گردی خواهم شد ، کوچه‏ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد :

 

                                                                                 آی شبنم ، شبنم ، شبنم .

 

رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است ، کهکشانی خواهم دادش .

 

روی پل دخترکی بی‏پاست ، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت

 

هر چه دشنام ، از لب‏ها خواهم برچید .

 

هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند .

 

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !

 

ابر را ، پاره خواهم کرد .

 

من گره خواهم  زد ، چشمان را با خورشید ، دل‏ها را با عشق ، سایه‏ها را با آب ،

 

                                                                                                 شاخه ها را با باد

 

و به هم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها

 

بادبادک‏ها ، به هوا خواهم برد .

 

گلدان‏ها ، آب خواهم داد .

 

 

خواهم آمد ، پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت

 

مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد .

 

خر فرتوتی در راه ، من مگس‏هایش را خواهم زد.

 

 

خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت

 

پای هر پنجره‏ای ، شعری خواهم خواند

 

هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد .

 

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !

 

آشتی خواهم داد .

 

آشنا خواهم کرد .

 

راه خواهم رفت .

 

نور خواهم خورد .

 

دوست خواهم داشت .

                                                    سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط الهام | 

       مردمان سر رود آب را مي فهمند

 گل نكردندش ، ما نيز آب را گل نكنيم

The inhabitants of upstream are kind to water

 

They did not muddy it , we also we do not muddy the brook

                                                               سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط الهام | 

درتاريكي بي آغاز و پايان

 

دري در روشني انتظارم روييد

 

خودم رادر پس در تنها نهادم

 

و به درون نهادم

 

 اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد

 

 سايه اي در من فرود آمد

 

 و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد

 

پس من كجا بودم ؟

 

شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسانداشت

 

 و من انعكاسي بودم

 

 كه بي خودانه همه خلوت ها را به هم مي زد

 

 و در پايان همه روياها درسايه بهتي فرو مي رفت

 

من در پس در تنها مانده بودم

 

 هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام

 

 گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود

 

در گنگي آن ريشه داشت

 

آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود ؟

 

 در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود

 

و من درتاريكي خوابم برده بود

 

 در ته خوابم خودم را پيدا كردم

 

 و اين هوشياري خلوت خوابم را آلود

 

آيا اين هوشياري خطاي تازه من بود ؟

 

در تاريكي بي آغاز و پايان

 

 فكري در پس در تنها مانده بود

 

پس من كجا بودم ؟

 

 حس كردم جايي به بيداري مي رسم

 

همه وجودم رادر روشني اين بيداري تماشا كردم

 

 آيامن سايهگمشده خطايي نبودم ؟

 

دراتاق بي روزن

 

 انعكاسي نوسان داشت

 

پس من كجا بودم ؟

 

 درتاريكي بي آغاز و پايان

 

بهتي در پس در تنها مانده بود

                                                       سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 6:56 قبل از ظهر  توسط الهام | 

رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط

Salvation is at hand : among the flowers of the garden

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط الهام | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 6:40 قبل از ظهر  توسط الهام | 

جمعه‌ي ساكت

 

جمعه‌ي متروك

 

جمعه‌ي چون كوچه‌هاي كهنه ، غم انگيز

 

جمعه‌ي انديشه‌هاي تنبل بيمار

 

جمعه‌ي خميازه‌هاي موذي كشدار

 

جمعه‌ي بي‌انتظار

 

جمعه‌ي تسليم

 

خانه‌ي خالي

 

خانه‌ي دلگير

 

خانه‌ي دربسته بر هجوم جواني

 

خانه‌ي تنهائي و تفأل و ترديد

 

خانه‌ي پرده ، كتاب ، گنجه ، تصاوير

 

 

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت

 

زندگي من چون جويبار غريبي

 

در دل اين جمعه‌هاي ساكت و متروك

 

در دل اين خانه‌هاي خالي دلگير

 

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت ...

فروغ فرّخ زاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 7:22 قبل از ظهر  توسط الهام | 

گياه تلخ افسوني

 

شوكران بنفش خورشيد را

 

در جام سپيد بيابان ها لحظه لحظه نوشيدم

 

 و در آيينه نفس كشنده سراب

 

تصوير ترا در هر گام زنده تر يافتم

 

در چشمانم چه تابش ها كهن ريخت

 

 و در رگهايم چه عطش ها كه نشكفت

 

آمدم تا تو را بويم

 

 و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي

 

به پاس اين همه راهي كه آمدم

 

غبار نيلي شب ها را هم مي گرفت

 

و غريو ريگ روانخوبم مي ربود

 

چه روياها كه پاره نشد

 

و چه نزديك ها كه دور نرفت

 

و من بر رشته صدايي ره سپردم

 

 كه پايانش در تو بود

 

 آمدم تا تو را بويم

 

 وتو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي

 

به پاس اين همه راهي كه آمدم

 

ديار من آن سوي بيابان هاست

 

يادگارش در آغاز سفر همراهم بود

 

 هنگامي كه چشمش بر نخستين پرده بنفش نيمروز افتاد

 

از وحشت غبار شد

 

 و من تنها شدم

 

 چشمك افق ها چه فريب ها كه به هنگام نياويخت

 

و انگشت شهاب ها چه بيراهه ها كه نشانم نداد

 

 آمدم تا تو را بويم

 

 و تو گياه تلخ افسوني

 

به پاس اين همه راهي كه آمدم

 

زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي

 

به پاس اينهمه راهي كه آمدم

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 7:29 قبل از ظهر  توسط الهام | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 7:1 قبل از ظهر  توسط الهام | 

شرمنده از خود نيستم گر چون مسيحا

آن‌جا كه فرياد از جگر بايد كشيدن

من با صبوري بر جگر دندان فشردم

I am not to be blamed, for like Christ

I have patiently went through suffering

While I should have cried out

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 6:44 قبل از ظهر  توسط الهام | 
 

آفتاب است و بيابان چه فراغ

 

نيست در آن نه گياه و نه درخت

 

غير آواي غرابان ديگر

 

بسته هر بانگي از اين وادي درخت

 

در پس پرنده اي از گرد و غبار

 

نقطه اي لرزد از دور سياه

 

 چشم اگر پيش رود مي بيند

 

آدمي هست كه مي پويد راه

 

تنش از خستگي افتاده ز كار

 

بر سر و رويش بنشسته غبار

 

شده از تشنگي اش خشك گلو

 

پاي عريانش مجروح ز خار

 

هر قدم پيش رود پاي افق

 

 چشم او بيند دريايي آب

 

اندكي راه چو مي پيمايد

            مي كند فكر كه مي بيند خواب

                                                                                           سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 6:34 قبل از ظهر  توسط الهام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت :
هر گلي هم باشي چه شقايق چه