![]() |
![]() |
|
| عشق در لحظه اي پديد میآيد،دوست داشتن در امتداد زمان،اين اساسیترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 7:10 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
عشق فوارهاي است كه از قلب آدمي ميجوشد فوارهاي از نور در سينهي انسانهاي آسماني. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 7:2 قبل از ظهر توسط الهام |
|
عاشقي پروانه وار خوش است گردِ شمع ميچرخد بال و پر ميسوزد از سوختن نميهراسد و سر آخر در راه نور جان ميدهد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 فروردین1385ساعت 6:44 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
معبودا گويي ارادهي تو چنان تعلق يافته كه حتي « كمتر از ذرهاي » هم از امكان هستي و زندگي وانماند اي خدايي كه به همهي ذرات عالم ، زندگي بخشيدي دوستت دارم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 7:1 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
عشق حلال همه چيز است وقتي عشق ميورزم موانع از جلوي پايم برداشته ميشوند عشق قلب آدمي را نرم ميكند روح را به جوش و خروش وا ميدارد عاشق لطيف ميخندد لطيف نگاه ميكند لطيف زندگي ميكند .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 6:43 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
سايه دراز لنگر ساعت روي بيابان بي پايان در نوسان بود مي آمد مي رفت مي آمد مي رفت و من روي شن هاي روشن بيابان تصوير خواب كوتاهم را مي كشيدم خوابي كه گرمي دوزخ را نوشيده بود و در هوايش زندگي ام آب شد خوابي كه چون پايان يافت من به پايان خودم رسيدم من تصوير خوابم را مي كشيدم و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم كرده بود چگونه مي شد در رگ هاي بي فضاي اين تصوير همه گرمي خواب دوشين را ريخت ؟ تصوير را كشيدم چيزي گم شده بود روزي خودم خم شدم حفره اي در هستي من دهان گشود سايه دراز لنگر ساعت روي بيابان بي پايان در نوسان بود و من كنار تصوير زنده خوابم بودم تصويري كه رگ هايش در ابديت مي تپيد و ريشه نگاهم درتار و پودش مي سوخت اين بار هنگامي كه سايه لنگر ساعت از روي تصوير جان گرفته من گذشت بر شن هاي روشن بيابان چيزي نبود فرياد زدم تصوير را بازده و صدايم چون مشتي غبار فرو نشست سايه دراز لنگر ساعت روي بيابان بي پايان در نوسان بود مي آمد مي رفت مي آمد مي رفت و نگاه انساني به دنبالش مي دويد سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 فروردین1385ساعت 7:20 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
ريخته سرخ غروب جا به جا بر سر سنگ كوه خاموش است مي خروشد رود مانده در دامن دشت خرمني رنگ كبود سايه آميخته با سايه سنگ با سنگ گرفته پيوند روز فرسوده به ره مي گذرد جلوه گر آمده در چشمانش نقش اندوه پي يك لبخند جغد بر كنگره ها مي خواند لاشخورها سنگين از هوا تك تك آيند فرود لاشه اي مانده به دشت كنده منقار ز جا چشمانش زير پيشاني او مانده دو گود كبود تيرگي مي آيد دشت مي گيرد آرام قصه رنگي روز مي رود رو به تمام شاخه ها پژمرده است سنگها افسرده است رود مي نالد جغد مي خواند غم بياميخته با رنگ غروب مي ترواد ز لبم قصه سرد دلم افسرده در اين تنگ غروب سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
اينجاست ، آييد ، پنجره بگشاييد ، اي من و دگر منها : صد پرتو من در آب مهتاب ، تابنده نگر ، بر لرزش برگ ، انديشهي من ، جادهي مرگ . آنجا نيلوفرهاست ، به بهشت ، به خدا درهاست . اينجا ايوان ، خاموشي هوش ، پرواز روان . در باغ زمان تنها نشديم . اي سنگ و نگاه ، اي وهم و درخت ، آيا نشديم ؟ من «صخره ـ من » ام ، تو « شاخه ـ تو » يي . اي بام گلي ،خاك است و من و پندار . و چه بود اين لكهي رنگ ،اين دود سبك ؟ پروانهي گذشت ؟ افسانه دميد ؟ ني ! اين لكهي رنگ ، اين دود سبك ، پروانه نبود ،من بودم و تو . افسانه نبود ، ما بود و شما . سهراب سپهري |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
اي در خور اوج ! آواز تو در كوه سحر ، و گياهي به نماز غمها را گل كردم ، پل زدم از خود تا صخرهي دوست . من هستم ، و سفالينهي تاريكي ، و تراويدن راز ازلي . سر بر سنگ ، و هوايي كه خنك ، و چناري كه به فكر ، و رواني كه پر از ريزش دوست . خوابم چه سبك ، ابر نيايش چه بلند ، و چه زيبا بوتهي زيست ، و چه تنها من ! تنها من ، و سر انگشتم در چشمهي ياد ، و كبوترها لب آب. هم خندهي موج ، هم تن زنبوري بر سبزهي مرگ ، و شكوهي در پنجهي باد . من از تو پرم ، اي روزنهي باغ هم آهنگي كاج و من و ترس ! هنگام من است ، اي در به فراز ، اي جاده به نيلوفر خاموش پيام ! سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط الهام |
|
|
سلام دوستان عزيز اميدوارم سال خوب و خوشي را در پي داشته باشيد . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت : هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست |
| پیوندهای روزانه |
|
Love & Hope THE WATER’S FOOTSTEPS صدای پای آب آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سهراب سپهری فروغ فرخزاد تصاویر فریدون مشیری زندگی نامه احمد شاملو Love اخوان ثالث |
|
RSS
|