تبليغاتX
زیر باران باید رفت
عشق در لحظه اي پديد می‌آيد،دوست داشتن در امتداد زمان،‌اين اساسی‌ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است

آب را گل نکنیم :

در فرودست انگار ، کفتری میخورد آب .

یا که در بیشهی دور ، سیرهای پر می شوید .

یا در آبادی ، کوزه ای پر میگردد .

آب را گل نکنیم :

شاید این آب روان ، می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی

دست درویشی شاید ، نان خشکیده فرو برده در آب .

 

زن زیبایی آمد لب رود ،

آب را گل نکنیم :

روی زیبا دو برابر شده است .

 

چه گوارا این آب !

چه زلال این رود !

مردم بالادست ، چه صفایی دارند !

چشمههاشان جوشان ، گاوهاشان شیرافشان باد !

من ندیدم دهشان ،

بیگمان پای چپرهاشان جا پای خداست .

ماهتاب آنجا ، می کند روشن پهنای کلام .

بی گمان در ده بالادست ، چینهها کوتاه است .

مردمش می دانند ، که شقایق چه گلی است .

بیگمان آنجا آبی ، آبی است .

غنچه ای میشکفد ، اهل دِه باخبرند .

چه دهی باید باشد !

کوچه باغش پر موسیقی باد !

مردمان سر رود ، آب را میفهمند .

گِل نکردنش ، ما نیز

آب را گِل نکنیم .

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط الهام | 

ايوان تهي است ، و باغ از ياد مسافر سرشار .

در درهي آفتاب ، سر بر گرفتهاي :

كنار بالش تو ، بيد سايه فكن از پا درآمده است .

دوري ، تو از آن سوي شقايق دوري .

در خيرگي بوتهها ، كو سايهي لبخندي كه گذر كند ؟

از شكاف انديشه ، كو نسيمي كه درون آيد ؟

سنگريزه ميرود ، بر گونهي تو ميلغزد .

شبنم جنگل دور ، سيماي ترا ميربايد .

ترا از تو ربودهاند ، و اين تنهايي ژرف است .

ميگريي ، و در بيراههي زمزمهاي سرگردان ميشوي .

سهراب سپهري

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط الهام | 

تنها در بیچراغی شبها میرفتم .

دست هایم از یاد مشعلها تهی شده بود .

همهی ستارههایم به تاریکی رفته بود .

مشت من ساقهی خشک تپشها را میفشرد

لحظهام از طنین ریزش پیوندها پر بود  .

تنها میرفتم ، میشنوی ؟ تنها .

من از شادابی باغ  زمرد کودکی براه افتاده بودم .

آیینهها انتظار تصویرم را میکشیدند ،

درها عبور غمناک مرا میجستند .

و من میرفتم ، میرفتم تا در پایان خودم فرو افتم .

ناگهان ، تو از بیراههی لحظهها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی .

صدای نفس هایم با طرحِ دوزخی اندامت درآمیخت :

همهی تپشهایم از آن تو باد ، چهرهی به شب پیوسته ! همه تپشهایم

من از برگ ریز سرد ستاره ها گذشتهام

تا در خط های عصیانیِ پیکرت شعلهی گمشده را بربایم .

دستم را به سراسر شب کشیدم ،

زمزمهی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید

خوشهی فضا را فشردم ،

قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید .

و سرانجام

در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم

 

میان ما سرگردانی بیابانهاست

بیچراغی شبها ، بستر خاکی غربتها ، فراموشی آتشهاست .

میان ما « هزار و یک شب » جست و جو هاست .

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 6:11 قبل از ظهر  توسط الهام | 

در بيداري لحظه‌ها

پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد .

مرغي روشن فرود آمد

و لبخند گيج مرا برچيد و پريد .

ابري پيدا شد

و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد .

نسيمي برهنه و بي پايان سر كرد

و خطوط چهره‌ام را آشفت و گذشت .

درختي تابان

پيكرم را در ريشه‌ي سياهش بلعيد .

طوفاني سر رسيد

و جا پايم را ربود .

 

نگاهي به روي نهر خروشان خم شد :

تصويري شكست ،

خيالي از هم گسيخت .

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط الهام | 

در دور دست

قويي پريده بي گاه از خواب

 شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد

لبهاي جويبار

 لبريز موج زمزمه در بستر سپيد

در هم دويده سايه و روشن

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد

همپاي رقص نازك ني زار

 مرداب مي گشايد چشم تر سپيد

خطي ز نور روي سياهي است

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد

 ديوار سايه ها شده ويران

دست نگاه درافق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 7:32 قبل از ظهر  توسط الهام | 

دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور مرا مي خواند

 ليك پاهايم در قير شب است

رخنه اي نيست دراين تاريكي

 در و ديوار به هم پيوسته

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته

نفس آدم ها

سر به سر افسرده است

روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد

 مي كنم هر چه تلاش

 او به من مي خندد

نقشهايي كه كشيدم در روز

 شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هايي كه فكندم در شب

روز پيدا شد و با پنبه زدود

ديرگاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است

جنبشي نيست دراين خاموشي

 دست ها پاها در قير شب است

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 7:23 قبل از ظهر  توسط الهام | 

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

 طرحي از ويرانه هاي دور

 گر به گوش آيد صدايي خشك

استخوان مرده مي لغزد درون گور

 ديرگاهي ماند اجاقم سرد

 و چراغم بي نصيب از نور

خواب درمان را به راهي برد

بي صدا آمد كسي از در

در سياهي آتشي افروخت

بي خبر اما

كه نگاهي درتماشا سوخت

 گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد به افسون شب

 ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش

آتشي روشن درون شب

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط الهام | 

دود مي خيزد ز خلوتگاه من

كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن

كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟

 دست از دامان شب برداشتم

تا بياويزم به گيسوي سحر

خويش را از ساحل افكندم در آب

ليك از ژرفاي درياي بي خبر

بر تن ديوارها طرح شكست

كس دگر رنگي در اين سامان نديد

چشم مي دوزد خيال روز و شب

از درون دل به تصوير اميد

 تا بدين منزل پا نهادم پاي را

 از دراي كاروان بگسسته ام

 گر چه مي سوزم از اين آتش به جان

ليك بر اين سوختن دل بسته ام

تيرگي پا مي كشد از بام ها

 صبح مي خندد به راه شهرمن

 دود مي خيزد هنوز از خلوتم

با درون سوخته دارم سخن

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط الهام | 

دير زماني است روي شاخه اين بيد

مرغي بنشسته كو به رنگ معماست

نيست هم آهنگ او صدايي ‚ رنگي

چون من دراين ديار ‚ تنها ‚ تنهاست

گرچه درونش هميشه پر ز هياهوست

مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش

روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف

بام و دراين سراي ميرود از هوش

راه فروبسته گرچه مرغ به آوا

قالب خاموش او صدايي گوياست

مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار

پيكر او ليك سايه روشن روياست

رسته ز بالا و پست بال و پر او

زندگي دور مانده : موج سرابي

سايه اش افسرده بر درازي ديوار

پرده ديوار و سايه : پرده خوابي

خيره نگاهش به طرح هاي خيالي

آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نيست

 دارد خاموشي اش چو با من پيوند

چشم نهانش به راه صحبت كس نيست

ره به درون مي برد حكايت اين مرغ

آنچه نيايد به دل ‚ خيال فريب است

دارد با شهرهاي گمشده پيوند

مرغ معما دراين ديار غريب است

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط الهام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت :
هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست

پیوندهای روزانه
Love & Hope
THE WATER’S FOOTSTEPS
صدای پای آب
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
آرشیو موضوعی
سهراب سپهری
فروغ فرخزاد
تصاویر
فریدون مشیری
زندگی نامه
احمد شاملو
Love
اخوان ثالث
پیوندها
welcom to my world
* My weblog * Love & Hope *
یک نقطه
بی قرار
مطالب عشقولانه
تازه های ادبی
کلماتی از یک کوهنورد
همیشه با عشق
عشق و دوست داشتن
استاد محمد رضا شجریان
معصوم
فصل خاکستری
عصر جدید
عشق نم خورده ( تنگنا )
کسي صدايم مي زند ...
پژواک
الهه ناز
smack
اگه بودی حالا...
.:.حرف دل.:.
بی سرزمین ترازباد...
باران عشق
خرابات
در خیابان های سرد شب
شبهای دلگیر اما پر ستاره
مطالب پراکنده
کوتاهتر از یک خواب
م-ح-آدمک
شاخه گلی برای تو ...
.•*..*•. الهه ی بیداری.•*..*•.
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

welcom to my world